Where Is My Vote
از داشته ها و نداشته هاآرشیو برای نوامبر, 2008
بازهم پاييز
سلام
خيلي وقت بود كه اصلا حس نوشتن نداشتم.مثل اينكه به جاي بارون امسال هم قراره فقط بدي بباره از آسمون.
بازهم كاسه چه كنم چه كنم دست گرفتم.دلم ميخواست از مسافرت تابستون بنويسم.آرزوي ديرينه ديدن مشهد بالاخره برآورده شد.هر چند شرمنده دوست عزيز هنوز نديده اي شدم كه بهش قول سوغاتي داده بودم.در هر صورت بايد ببخشيد حاج مسعود
مطمئن نبودم كه اصلا مقدمات سفر جور بشه.ولي خوب واقعا امام رضا طلبيده بود.دو ساعت مونده به حركت قطار هم بليطش جور شد و هم پولش
چهار روز بيشتر مشهد نبودم.از روزي هم كه برگشتم همش دعا ميكنم زودتر بتونم برگردم و بازم مشهد رو ببينم.بعد از سالها استرس و فشار عجيب بود كه وقتي وارد حرم ميشدم همه چيزو فراموش ميكردم.آرامش عجيبي كه هيچوقت تجربه نكرده بودم.مثل اينكه قدرت عجيبي از تو محافظت ميكنه در برابر همه بديها
وقتي رسيدم جلوي ضريح به خدا قسم اصلا ديگه اختيارم دست خودم نبود.اون همه هياهوي داخل رو نميشنيدم.فقط مثل يه تيكه چوب كه روي موج دريا افتاده باشه با فشار جمعيت اينطرف و اونطرف ميرفتم.نگاهم ثابت مونده بود روي ضريح احساس ميكردم خود آقا رو دارم ميبينم.
عجيب بود براي مني كه مدتها بود اعتقادم رو از دست داده بودم.مدتها بود كه ديگه نماز شبم رو نخونده بودم.وقتي نماز شبم قطع شد كم كم نماز روزانه رو هم فراموش كردم.
مدتها بود كه ديگه نميرفتم هيات.مدتها بود كه پامو توي مسجد نذاشته بودم.از رياكاري هياتيها و مسجديها متنفر بودم و اين تنفر به اعتقاداتم كشيده شده بود.
مدتها بود شراب شده بود تنها همدمم.
حالا من اينجا چه ميكردم؟اينقدر نزديك به آقايي كه توي همه اين سالهاي بي اعتقادي تنها قسم راستم اسمش بود.
امام رضا تنها اميدم بود توي تمام اين سالهاي سياهي كه فقط بدبختي ميباريد واسه من
و حالا من رو پذيرفته بود كه:
اگر كافر و گبر و بت پرستي بازآ
و چقدر اين چهارروز خوش گذشت
مشهد با اون چيزي كه از سالها پيش توي ذهنم داشتم خيلي فرق كرده بود.زماني ادعا ميكردم همه جاي اين شهر رو بلدم ولي حالا بايد همش آدرس ميپرسيدم.
وقت اينترنتم داره تموم ميشه بقيشو فردا مينويسم


