آخرش در دعواي بزرگان ما ضعفا بوديم که زير دست و پا له شديم.اگر در زمان مديريت قبلي شاهد دزديهاي فراوان بوديم ولي ميدانستيم که آخر ماه حقوق ناچيزمون رو ميتونيم بگيريم.بعد از دوازده سال سابقه کار تازه حقوقمون شده بود سيصد هزار تومان.
حالا با اومدن مدير جديد 3 ماه هست که حقوق نگرفتيم.مديري که ادعا ميکنه براي سامان دادن به اوضاع اومده.مديري که اتاقش پر شده از عکس شهدا و خودش در تمام مدت جنگ مشغول تحصيل در انگليس بوده.مديري که به قول خودش براي پول نيومده ولي براي پول اومده.
در تمام اين مدت و در جلساتي که براي توجيح رفتار احمقانه اش (به قول خودش جلسات تنظيم ساعت)با اين جانور ناطق داشتيم فقط از عظمت خدا گفت و از پولهاي زياد خودش که فلان قطعه زمينش اينقدر ارزش داره و پيرهني که پوشيده اينقدر.مثلا ميخواست به همه بفهمونه که نيازي به مال دنيا نداره
و ما چندنفر در حسرت آن سيصد هزار توماني که الان چندماه نيومده دستمون و قسط و قرض و کرايه خونه و نان براي زن و بچه
و حالا تا پايان ماه فقط فرصت داريم براي پيدا کردن کار
آقاي مدير نا محترم من امروز حتي ديگه پولي براي خريد نان خالي هم نداشتم.من بايد هرروز تا محل کارم پياده بيام و در اين گرما و غبار وحشتناک اهواز پياده برگردم خونه.من بايد هرروز بچه پنج سالمو تنها بزارم خونه چون پول ندارم که بفرستمش مهدکودک.من بايد هرشب با اين بچه دعوا کنم چون پول ندارم وقتي که يه بستني ميخواد واسش بخرم.
ولي افسوس که تو نميفهمي.نميگم درک نميکني ميگم نميفهمي چون شعور فهميدن نداري
تو حتي يکبار دغدغه تامين غذاي تنها همدمت که گربه خونگيت هستش رو نداشتي
به قول خودت فقط روزي ده ميليون تومن پول اجاره زمينهات رو داري ميگيري
بازم همه حرفام توي سينه موندن.به خدا سخته حتي نوشتن.وقتي که فکرت همه جا پرسه ميزنه.نميدونم به طلبکاري که ممکنه هرلحظه تماس بگيره فکر کنم يا همکاري که بهش بدهکارم و حالا ميدونه که بيکار شدم و يا اقساطي که چندماه عقب افتاده و يا گرسنگي زن و بچه
بگذريم.
مطلب زير رو از وبلاگ سگدوني ميارم:
سال 87، سال افسردگی ِملی
کجایند مردانِ پر ادعا؟! همانان که می خواستند دنیا را تغییر دهند. مردانی که از باده ی حقیقت سرمست بودند! همان حقیقت یافتگان. کسانی که برای دنیا برنامه داشتند. می خواستند دنیا را به راهِ راست هدایت کنند. نه شرقی بودند، نه غربی. خدایی بودند!!! مدعیانی که از جابجا شدنِ کوهها با قدرتِ ایمان خبر آورده بودند.
بگویید بیایند و ببینند که ایمان نه تنها کوهها را جابجا نکرد که مومنان برای تکان دادنِ خودشان نیز به نیرویِ تریاک وابسته شدند.
مردمشان نه تنها خدایی ندیدند که از بی خدایی به دامن ِعرفانهایِ آبکی آویختند. هر کس از برای خود خدایی برگزید و به راه خود رفت. پائولو کوئیلو،خود، چنین بی تاب کتابِ بعدی اش نیست که ما هستیم. بودا،خود، چنین به حقانیت راهش اعتقاد نداشت که ما داریم. ناشران مذهبی بجای قران و نهج البلاغه به انتشار ِکتابهای ذن، یوگا، هات یوگا، کول یوگا، اوشو و هزاران چرند دیگر پرداخته اند.
مردم بدون NLP ، قورت دادنِ قورباغه، جابجا کردن پنیر، کتابهای موفقیت در ده دقیقه، با خدا همه چیز ممکن است و خواندنِ زندگی نامه هایِ بیل گیتس و مدیر عامل ِشرکتِ هوندا و آنتونی رابینز و م.حورایی قادر به ادامه دادنِ زندگی نیستند.
چنان اتحاد و انسجام و وحدتِ کلمه ای در میان مردم بوجود آمده است که مردم به چشم ِخودشان هم اعتماد ندارند و هیچکس با طناب دیگری در چاه نمی رود. کانون خانواده ها چنان سرد و بی روح است که دختران عشق را در پیچ و خم دالانِ بهشت و راه پله ی جهنم و …جستجو می کنند.
چنان افسردگی، دل سردی و یاس در جانِ مردم رخنه کرده است که هیچ هنری و هیچ هنرمندی نمی تواند لحظه ای اشتیاق را در آنان زنده کند و هیچ حقیقتی برایشان کشش ندارد و تنها در جستجویِ قطره ای لبخند له له می زنند. به اطرافتان نگاه کنید. از هر هزار فیلم سینمایی 999تای آنها می خواستند که طنز! بسازند. تمام رسانه ها از بامداد تا شامداد در تکاپوی تهیه ِ برنامه های طنز هستند. تنها اخبارهایِ دروغ ِصدا و سیماست که هنوز به صورت جدی پخش می شود که همین امر بیننده و شنونده ی آن را به زیر ِصفر رسانده است. چنان امید به آینده در دلِ مردم کم رنگ شده است که جوانان در اوج ِبلوغ به هم بستر شدن با مرگ بیشتر از جنس ِمخالف علاقه دارند. هدف از زیستن چنان مبهم و بی تعریف شده است که فلسفه خوانی قوت لایموتِ جوانان شده است و انتشار ِ”هستی و زمان” هایدگر به یک حادثه ی ملی تبدیل شده است، اگرچه کسانی که این کتاب را بفهمند به تعداد انگشتانِ دست هم نمی رسد.
عده ای چنان از خویش بی خویش شده اند که انسان نمی فهمد اینان شلاق را به عشق ِمشروب می خورند یا مشروب را به …تا دستِ آخر حکم اعدامشان صادر شود. جوانان از فرط بیکاری و بی هدفی با شعار “تحصیل تحصیل تا مرگ” در همان دانشگاه ازدواج می کنند، بچه دار می شوند و می میرند.
کودکانی که از هم اکنون در مرز ِروان پریشی زندگی می کنند را بجایِ هزار و یک شب تنها می توان با ژنرال، کربن، آی جی آی، قلعه و …آرام کرد.


