يه سلام ديگه
فکر نميکردم بازم بتونم توي اين وبلاگ بنويسم.بلا نسبت مثلا کلي قرص خورده بودم تا زودتر برم بهشت ولي نميدونستم مثل خيلي چيزاي ديگه دارو ها هم تقلبي شدن.تنها تاثيرشون دوروز خواب عميق بود بازم نه مثل خواب اصحاب کهف چون وقتي چشم باز کردم هيچي عوض نشده بود(بازم خوش به حال آقاي کروبي که هربار از خواب اصحاب کهف بيدار شد يه چيزي از دست داده بود)
بگذريم
راستش نوشتن هم کون تنگ ميخواد.توي اين چند روز خيلي چيزا ميخواستم بنويسم ولي اصلا حسش نبود.مخصوصا سه روزي که توي خونه حبس بودم از شدت گرد و خاک اهواز
عکس بالا مربوط به گرد و خاک شديده اهوازه عکس زير هم مربوط به زماني که آسمون شهرمون آفتابي بود:
اينم تلخ نوشته هاي يک مشهدي عزيز که در رابطه با آلودگي هواي خوزستان گفته:
در خبر ها خواندم هموطنان عزیز خوزستانی ما دچار بحران الودگی هوا شده و در ارزوی استنشاق هوای پاک هستند ! بعنوان یک شهروند از ایت الله خامنه ای تقاضا دارم بجای اقامت ۹ روزه در شهر گل و بلبل شیراز و استنشاق عطر شکوفه های بهار نارنج سریعا به خوزستان سفر کنند و ۹ روز در انجا مهمان برادران عزیز خوزستانی باشند و همراه انها نفس بکشند!
بعنوان یک شهروند از اقای احمدی نژاد میخواهم به همراه وزرا سریعا در این شهر حضور بهم رسانده و ستاد بحران تشکیل بدهند ! مردم اماده هر نوع همکاری و همیاری هستند ! گرانی مسکن و ارزاق عمومی ! خشکسالی و کمبود اب همه را تحمل کردیم ! نگذارید هموطنان ما حتی هوای شهرشان قابل استنشاق نباشد ! یا به داد انها برسید یا دمی با انها باشید تا بفهمید تنفس در هوای الوده یعنی چه ! کاش ما هم یک روز یا یک ساعت مشخص در کل کشور با ماسک نفس میکشیدیم تا اعتراض و همدردی خود را نشان دهیم !
از آلودگيه هوا هم که بگذريم مطلب بعدي رو از وبلاگ يه بچه شمالي آوردم.از عجايب و غرايب دوره آخرالزمان ببينيد که من نشستم توي اهواز و از مشهد و شمال و الي آخر مطلب ميذارم تو وبلاگ خودم:
در سرزمینی که سیاه مایه اش گران بهاتر است از سفید مایه اش
در سرزمینی که پهلوانانش فرزندان خود را بر زمین می کوبند …
در سرزمینی که خرافات از دیوارها و گفتار مردمانش بالا می رود
در سرزمینی که گوسفندانش بر لب تیغ خودخواهی جان خود را استفراغ می کنند …
در سرزمینی که مردمانش سفیدی را دوست دارند اما سیاهی را عادت کرده اند
در سرزمینی که عده ایی ماهی فروشند و عده ایی قلاب فروش
عده ایی چوب فروشند و عده ایی تبر فروش
عده ایی تاریک فروشند و عده ایی تاریخ فروش
عده ایی جوانه فروشند و عده ایی داس فروش
فقر هموطن را از یاد می برد … دوست را نیز
فقر برادر را از یاد می برد … پدر و مادر را نیز
آنگاه
عده ایی عاشقانه فروش می شوند و عده ایی عشق فروش
عده ایی خود فروش می شوند و عده ایی آدم فروش
عده ایی زهر فروش می شوند و عده ایی دشنه فروش
عده ایی کفن فروش می شوند و عده ایی گور فروش
و این سرزمین در آغاز قرن فضا
شیرخوارگان خود را رهسپار چوبه ی دار میکند …
سرزمینی غریب و آشنا تر از هر آشنائی …
فعلا فکر کنم اين پستم خيلي سنگين شده باشه…با اين اينترنت نفتي که من دارم اگه همينم بشه فرستاد هنر کردم.
ادامه برنامه تا چند لحظه ديگر و البته در پست بعدي





سلام
با اون قسمت که فرمودین نوشتن ماتحت تنگ میخواد موافقم