Where Is My Vote
از داشته ها و نداشته هاآرشیو برای مارس, 2008
اصلا عنوان نداره اين يکي
شک دارم باشه ولي گفتم شايد اينجا هم سردار زارعي داشته باشن

بعدالتحرير
اين مطلبو بي ارتباط با بالا نديدم البته از وبلاگ بزدلانه
سردار!تقبل الشیطان!
اینجانب بزدل میرزای ایرانی!به خاطر مواردی که در پست قبلی که به سردار سرتیپ پاسدار زارعی نسبت داده بودم در این دنیا و آن دنیا و حتی در نوع خاصی از خانه های خوش نام!از سردار و آن 6 خانمی که با ایشان نبودند!طلب آمرزش و استغفار کرده و اعلام می کنم که به هیچ وجه سردار زارعی را با 6 زن عریان در خانه فسادی دستگیر نکرده اند و ایشان از آنها نخواسته بوده به جماعت نماز عریانات!بخوانند و سرتیپ اصلاً حال و حول نبوده اند و این نشانه هیچگونه بیماری جنسی یا حداقل تنوع طلبی جنسی نیست،قویاً سوگند می خورم هیچگاه نخواسته ام آبروی کسی را به خاطر زنا و زناها!جلوی خلق الله ببرم و آنها را انگشت نما بکنم ولی قوه قضاییه کشور آقا امام زمان که فعلاً کشور یک آقای دیگری است من و امثال من را اغفال کرده اند و ایشان را بی گناه و نه در حال،حال کردن با 6 علیا مخدره دستگیر کرده و با قرار وثیقه آزاد نموده اند و قرار شده است که به فرمان رئیس المحترم القوة القضائیه و آقا صاحب مرز پر گهر بعد از انتخابات بزنند پدر صاحب بچه اش را در بیاورند!
در ادامه اینجانب بزدل میرزا امیدوارم که خدای نکرده قوه قضاییه فردا یک نفر سردار یا بی سر!دیگری را در حال حال کردن با مواضع تبرج دختران و زنان کثیف،رذیلی که به قدری بی ناموس و بی حیا هستند که موهایشان را بیرون می گذارند و چکمه می پوشند ولی به محضی که مامورین تامین امنیت اجتماعی برای تشخیص عمق و ارتفاع تبرجشان قربة الی الشیطان(راستش اینجاش رو نتونستم الله رو بنویسم چون با الله شوخی ندارم)دستی به بعضی جاهایشان می زنند بیخود و بی جهت کولی بازی در آورده و جیغ و داد راه می اندازند،بازداشت نکند!
دعا:خدایا!سرداران پاک و عفیف را الگوی ما بیسران!قرار بده!
از انحناي باسن تا انحناي عمامه

از اين مطلب خوشم اومد و بي اجازه اين دوست عزيز گذاشتمش اينجا
می دانی حجت الاسلام عزیز؟ دز روزگاری دور ، نه خیلی دور، زمان حکمرانی خدابیامرز،چند نفر از دختر و پسرهای کم سن وسال محله ای در خانه یکی از آن ها مشغول بازی بودند، یکی از پسرک ها به جهت کنجکاوی اش فرصتی بدست آورد و دامن یکی از دخترک ها بالا زد، تا ببیند چه خبر است زیر این لباس دخترانه که انقدر تاکید است به ندیدنش، دخترک به روش معمول دخترکانه این عمل شنیع و وحشیانه و به دور از انسانیت را چنان محکوم کرد که کافی بود برای پسرک تا از پشیمانی و خجالت هوس ناپدید شدن کند، آخر جایی را دیده بود که نباید می دید، زشت بود آخر. و این قضیه که برای بزرگترها سوژه خنده بود برای پسرک تا مدت ها لکه چرکی بود در دفتر خاطراتش.
حجت الاسلام عزیز، آن پسرک که امروز سی واندی سال سن دارد، برادرم بود و آن دخترک که امروز در یکی از شهرهای انگلیس تدریس می کند و هر از چندی محله ما را با آوردن پسران انگلیسی- ایرانی خود منور می کند دختر همسایه روبرویی مان بود.
می دانی حجت الاسلام عزیز؟ بچه ها می توانند سوال های فلسفی ای بپرسند که فیلسوف ها هم در پاسخ به آن ها به مشکل بر می خورند…اگر بدن یک دختر زیباست چرا دیدنش زشت است؟ این چه جمالیست که تماشایش قبیح است؟ به هر ترتیب جواب این سوالات بچه گانه مان را نگرفتیم و همه منحنی های طبیعت باید برایمان قابل تحسین می بود جز انحنای باسن دخترهایی که می دیدیم، یاد گرفتیم که چنین منحنی هایی جیز هستند و هنگام دید زدنشان باید مراقب باشیم شاپره نیشمان نزند، پیمان گرفتید از ما که به هر چیزی بنگریم جز این (هرچند که ما در ترک پیمانه، دلی پیمان شکن داشتیم)….نمی دانم، به هرحال پذیرفتیم که این کار زشت است، قبول کردیم که بعضی وقت ها خدا اوج علم و توانایی اش را در خلق مهندسی ترین و زیبا ترین و هنری ترین کاردستی خود بکار می برد که نباید به چشم ما بخورد…در خوشنویسی انحنای حرف نون چنان ظریف است که اگر تنها چند درجه در زاویه آن انحراف ایجاد شود بیننده را متوجه نا درست و نازیبا بودن خود می کند، حجت الاسلام عزیز، قبول داری در انحنای بدن یک دختر هم پیچیده ترین فرمول های ریاضی بکار رفته که اگر ذره ای از آن منحرف شود نا زیبا می گردد؟ به هر حال، قبول کردیم که خدا با قلمش نون هایی می کشد که نباید دید !… یکم که بزرگتر شدیم با انحنا های دیگری آشنا شدیم که نه دست گل خدا بلکه دسترنج زمینیان بود…مثل انحنای شکم بزرگ سرمایه داران، مثل انحنای شلاق وقتی در هوا می رقصد، مثل انحنای پشت خمیده زحمت کشان دیروز و از کار افتادگان امروز، مثل انحنای شانه زن های محروم، مثل انحنای کمر گدایی که روبرویت می ایستد و رکوع کنان از فلاکتش می نالد… و مثل انحنای عمامه تو ! و جالب اینکه برعکس آن انحنایی که گفتم، محکوم بودیم به دیدن مکرر و روزانه این منحنی ها که بغایت زشت و کریهند ! عادت کردیم به دیدن بیچاره ها، عادت کردیم به دیدن شکم های برآمده..از بس دیدیم عادت کردیم. ناخودآگاه یادگرفتیم انگار قانون اینجاست که منحنی های زیبا را باید پوشاند و منحنی های زشت را در معرض عموم قرار داد. … وقتی عنکبوت شهوت انقدر دور ذهنمان تار می تنید که به چشمانمان فرمان دهد به نازنین اندامی خیره شویم، هنوز سیر نشده خود را لایق هزار و یک صفت مذموم می دانستیم…هرز…بی غیرت…ناپاک….عقده ای ! شاید هم بودیم. اما هر چقدر منحنی های زشت شهر را دیدیم هیچ کس بر ما خرده نگرفت، انقدر عادی بود که عذاب وجدان هم نگرفتیم !
حجت الاسلام عزیز، دیروز یاد انحنای عمامه تو افتادم، چیزی که خدا می داند چقدر جلوی چشمانم بود وقتی پشت هم مسلکانت نماز می گزاردم، عادت کرده ام به دیدن این انحنای سفید نا موزون … دیشب که شنیدم برای جذب رای مردم بساط شام بپا کرده ای و میلیون ها خرج آن کرده ای یاد انحنای سفید تو افتادم، وقتی بروشورهای تبلغاتی تو را دیدم که زمین آسفالت را سفیدپوش کرده بود، وقتی یاد سوله ای که در بهترین نقطه کرج جا خوش کرده و تو برای ستاد انتخاباتی ات اجاره اش کردی، یاد تو و انحنایت افتادم…راستی حجت الاسلام عزیز، این همه سرمایه از کجا آورده ای؟ یا پول خودت است یا از کسی گرفته ای..اگر مال خودت است که یا للعجب ! طلبگی و این همه سرمایه؟ اگر هم مال دیگریست و به تو بخشیده شده به حتم بخشنده اش را متوقع خواهد کرد، و اگر به حول و قوه الهی روی صندلی مجلس نشستی باید ارضایش کنی…این ها با لباسی که به پیامبر منسوبش می کنی چه تناسبی دارد؟ حجت الاسلام عزیز، اگر آن چند متر پارچه را بستی که نماد زهد باشی چرا هزینه دنیا گرایی ات به اندازه بهای سیر کردن گرسنگان یک شهر است؟
حالا فهمیدی چرا انحنای سفیدت برایم زشت و کریه است؟ اما چه کنیم که دیدن منحنی های زشت ، زشت نیست. اما حجت الاسلام عزیز، اگر برادرم دامنی را بالا زد، یک دنیا مهندسی الهی دید، اما اگر من عبای تو کنار بزنم و ندیدنی هایت که از چشمان این مردم زودباور پنهان است بنگرم، با صحنه ای ناخوشایند بر خواهم خورد…می دانم، پس نگران نباش، این کار را نخواهم کرد…تو شامت را بده، ولی دلخور نشو اگر انحنای بی تناسبت از جلویم عبور کرد چشمانم درویش کنم ….
از همه دختران نازک اندام این شهر، تو به من نامحرم تری، حجت الاسلام عزیز
سير تكاملي مخ زدن!!!!!
در عصر حجر
در این عصر چون هم زن و هم مرد زبون همدیگه رو نمی فهمیدن(چون هنوز زبان اختراع نشده بود) کار مردا سخت تر بود.چون دیگه نمیشد با صحبت کردن و عزیزم ساعت چنده و ببخشید مستقیم کدوم طرفه و …. مخ طرف رو بزنی.پس باید با استفاده از ظاهر و عملیات محیرالعقول یه زن رو به دست میوردی.از جمله روش های مخ زنی این دوره عبارت بودند از:
* داشتن گرز بزرگ تر و و محکم تر (مثل امروز که هر کس ماشینش شیکتر و با کلاس تر باشد گزینه های بهتری گیرش میاد!)
*داشتن پشم و پیلی بیشتر در ناحیه سینه آقایون و کلاً در همه جای بدن! (نکته: پشم و پیلی نام یکی از عضو های بسیار مهم و حیاتی در بدن مرد های قدیم بود که نشانه مردانگی هم بود.)
*داشتن غار بزرگ تر
*داشتن لباس!(که این ینیققو فقط مرفهان بی درد اون دوره داشتند)
هدف از مخ زنی: بر اساس نقاشی های به دست آمده از روی غار ها انجام این عملیات احتمالاً هیچ هدفی رو دنبال نمی کرده و تنها جهت هضم شدن غذا بوده!(چون بر اساس مطالعات پزشکی گوشت دایناسور دیر هضمه و باید فعالیت شدید! داشته باشی تا هضم بشه)
بعد از عصر حجر یه عصری اومد که در اون زن ها خیلی راحت در دسترس بودند و لازم نبود کلی تلاش کنی تا مخشون رو بزنی. البته به دلیل تلاش های زیادی که بعضی از زنان فمنیست جهت حذف کردن این قسمت تاریخ داشته اند ما اطلاعات دقیقی از این دوران نداریم.ولی میدونیم همیشه هم نبوده که مردا زجر بکشن!بلکه یه دوره ای توی تاریخ بوده که مردا حالشو بردند و چیز دیگه ای که میدونیم اینه که احتمالاً زنهای این دوره انسانهای بسیار فهیم و با منطقی بوده اند و خودشون درک کردند که اگر الکی کلاس بذارند ترشیده می شن و میمونن روی دست ننه باباهشون واسه همین هیچوقت نه نمیگفتند!!!!
دوره هخامنشی
در این عصر رن و مرد زبون همدیگه رو می فهمیدند ولی هنوز ساعت مچی اختراع نشده بود که بشه با گفتن جمله عزیزم ساعت چنده مخ یه دختر خانوم رو بزنی! و اصولاً زن های این دوره دو دسته بودند یکی زن های اشراف زاده و درباری بودند که کافی بود یه تیکه ناقابل بشون بندازی تا حسابت با کرام الکاتبین و شخص داریوش و کورش کبیر باشه و دسته دیگه زن های رعیت بودند که تنها کاری که بلد بودند آشپزی و آوردن آب از چاه بود!برای همین در این دوران برای اینکه یک زن خوب رو برای خودت برداری باید اول کلی زحمت می کشیدی و روش های شمشیر زنی و … رو یاد می گرفتی.بعد میرفتی توی جنگ شرکت می کردی.بعد اگه احیاناً زنده می موندی میتونستی یکی از زن های دشمن رو واسه خودت به غنیمت ببری!پس می بینیم که باز هم علی رغم اینکه انسان بسیار پیشرفت کرده بود(نسبت به عصر حجر) اما بازم مخ زنی یکی از کار های شاق بود!اما برای زدن مخ زنان درباری باید ویژگی های زیر رو مد نظر قرار میدادند:
*حداقل یکی از اجداد پدری و مادری باید یه ربطی به دربار داشته باشه تا مثلاً خون پادشاهان در رگ اون مرد جاری باشه(به اصطلاح امروزی آقازاده باشه!!!)
*داشتن شمشیر از جنس طلا و سپر از جنس نقره و نیزه از جنس برنج (رجوع شود به شرایط گرز در عصر حجر)
*داشتن ریش بلند (رجوع شود به شرایط پشم! در عصر حجر)
هدف از مخ زنی: بر اساس کتیبه های به جا مانده از تخت جمشید هدف از مخ زنی داشتن نوکران و کنیزان زیاد و خوردن شراب بوده!
دوره قاجار:در این دوره یه پادشاهی بوده به اسم آقا (آغا) محمد خان قاجار که همه میدونیم چه مرگش بوده! آره دیگه خلاصه به خاطر این بلای خانمان سوزی که این جناب بش دچار شده بودند(و ایشالله خدا نصیب هیچ مردی نکنه) یه کمی زیاد عقده ای شده بودند و به همین دلیل نمی تونستند ببینن که یه مردی برای اینکه زن دلخواهش رو به دست بیاره عملیات مخ زنی انجام بده و هر کسی که این کارو می کرد چشماش رو در می آورد تا عبرت بقیه شه!و کلاً اون عملیات قدغن و غیر قانونی بوده. به همین دلیل در اون زمان به دلیل این محدودیت فوق العاده روش مخ زنی زیاد پیشرفتی نکرد و به دلیل زیر زمینی بودن! اطلاعات دقیقی از چگونگی انجام آن در دست نیست.البته بر اساس یک نوشته تاریخی تأیید نشده در این دوران برای مخ زنی بی بی صغرا و ننه سکینه پس از شناسایی دختر مورد نظر(یا همون طعمه) به حمام می رفتند (در روزی که طعمه هم به حمام می رفت ) و بدن وی را در حمام دید می زدند و در صورت تأیید این عزیزان و زدن مهر استاندارد و ایزو 9002 ادامه عملیات در خانه پدر دختر و تحت عنوان خواستگاری انجام میشد و نه پسر دختر رو می دید و نه دختر!(به نظر من که خیلی باحال بوده.فکرشو بکنید یه روز مامانتون بیاد بتون بگه عرشیا جان عزیزم امروز ساعت 5 برو کافی شاپ هویج دوست دخترت اونجا منتظرته!)
هدف از مخ زنی: داشتن پسر جهت ادامه شغل پدر!
دوره پهلوی:در این دوره مردم یه کمی زیاد سیاسی فکر می کردند و اصولاً زیاد توجهی به دختر و مخ و این حرفا نداشتند و به غیر از شهرام شب پره و ابی و فردین بقیه مردا تو فکر براندازی نظام بودند! برای همین حکومت هم برای این که بیاد کار مردا رو آسون تر کنه و باعث بشه اونا دیگه به سیاست فکر نکنن یه مکان های تفریحی –بی فرهنگی! رو درست کرد به اسم کاباره که مردا می رفتن توش و یه کار های بدی رو انجام می دادن که من الان عرق شرم بر پیشانیم نشسته و نمی تونم بگم!خلاصه در این دوران هم به دلیل سهولت بیش از حد دسترسی به داف! عملیات مخ زنی چندان پیشرفتی نداشت . اما خوب بر اساس نسخه های به جا مانده از فیلم های فارسی آن دوران چند تا کار سخت برای مخ زدن باید انجام میشده که عبارت بودند از:
*فقیر بودن و بی خانمان بودن پسر!(جهت زدن مخ دختران مرفه و بی درد این امر بسیار لازم بوده است)
*داشتن زور زیاد و توانایی دریبل زدن چند نفر به طور همزمان….نه چیز ببخشید منظورم توانایی کتک زدن چند نفر به طور همزمان بود(امان از دست این عادل فردوسی پور!)
*شباهت ظاهری به محمد علی فردین و بهروز وثوق
*کشیدن سختی های بسیار در دوران کوردکی.
*داشتن شلوار دمپا گشاد و کت چهار خانه و ریش مدل داریوشی
*توانایی خواندن آهنگ سلطان قلب ها به صدای بلند!
*داشتن ویژگی مردانه در حد دعوت شدن به تیم ملی!(به طور مثال اون دوران یکی از نشانه های مردانگی بوی عرق و بوی نئشه آور! توالت بعد از خروج مردان بود! در حالیکه امروز این دو تا بو نشانه آبرو ریزی و بی کلاسیه)
هدف از مخ زنی:رسیدن به پول و پله ی پدر پولدار دختر و داشتن زندگی راحت و مرفه!
دوره انقلاب تا چند سال پیش: در این دوره روش های مخ زنی تغییری کرد اساسی و به نام خواستگاری تغییر نام داد.یک آقا پسر گل باقالی با یک دسته گل و شیرنی همراه مادر و پدر به خانه دختر مورد نظر رفته و بعد از انجام کار های اداری لازم! از قبیل تعیین مهریه و شیر بها و …. دختر و پسر به صورت رسمی دوست دختر و دوست پسر می شدند که بهش زن و شوهر می گفتند!لازم به ذکر است که در انتهای این دوره نقش تکنولوژی در مخ زنی نمایان شد و سوال حیاتی و سرنوشت ساز عزیزم ساعت چنده توسط یکی از پیشگامان عرصه مخ و مخ زنی جناب آقای الف .ی اختراع گشت.و اما ویژگی های لازم برای مخ زدن دختر خانوم ها:
* سر به زیر بودن آقا پسر(که واقعاً خیلی شرط سختی بوده)
*داشتن سابقه زندان(حداقل 6 ماه) در رژیم شاه
*داشتن سیبیل جهت نمایش مردانگی
هدف از مخ زنی:تشکیل خانواده و داشتن ارتش 20 میلیونی!
دوره امروز: به گواهی تاریخ در هیچ دوره ای به اندازه امروز مخ زدن دختر ها سخت تر نبوده و نخواهد بود! به طوری که امروز اگر یک پسر بخواهد مخ دختری را تیلیط(ترید) نمایدباید حتی الامکان و از نظر ظاهری شبیه یک دختر باشد تا آن دختر معصوم بتواند با پسر احساس نزدیکی کند!
ویژگی های اساسی جهت مخ زدن:
*داشتن ماشین و موبایل و سایر وسایل مدرن که نشان دهنده احترام به تکنولوژی می باشد!
*تسلط به زبان انگلیسی جهت گفتن عبارات ok عزیزم- چشم honey –momi وDady رفتن بیرون و من تنهام!-I love u و ….
*آشنایی به اینترنت و یاهو مسنجر ولی در عین حال انکار کردن این ویژگی در جمع!
*نداشتن سیبیل و پشم و پیلی و به طور کلی تمام ویژگی های مردانه دوره های قبلی
* به روز بودن (Up to date) در زمینه SMS های جدید!
*داشتن فامیل در کشور های اروپایی , امریکایی و حوزه دریای کارائیب!
و هزاران مورد دیگر که شما بهتر از من می دانید!
هدف از مخ زنی:پر کردن اوقات فراغت و انجام راهکاری جهت حل معضل ازدواج!!
اما یه نکته:تا دو سال پیش اگه دنبال دوست دختر بودیم واسمون به صرفه تر از داشتن همسر بود .چون به هر حال واسه ازدواج نیازمند ماشین و خونه و شغل و …. می بودیم.اما با این روندی که داره پیش میره – و اینکه دخترای این دوره زمونه به جای اینکه دنبال یه دوست و همدم باشند انگار دنبال یه جنس اتیغه و لوکس هستند- من پیش بینی می کنم تا دوسال دیگه ازدواج خیلی با صرفه تر از داشتن دوست دختر باشه…..!
واقعاً من هنوزم نفهمیدم هدف از داشتن دوست پسر برای این دختر خانوم ها کلاس گذاشتن پیش بقیه رفقاشونه یا اینکه داشتن یه دوست خوب و همدم صمیمی؟!؟!؟!؟!(البته آقا پسرا زیاد حال نکنند که من طرفشون رو گرفتم چون در بعضی از موارد عکس این قضیه هم صادقه!)
آخوند و آلتش
شیخ مسیرالدین زاکانی از مراد خود چنین نقل کند :
ولی خدا و صاحب کرامات ” شیخ معین الدین سامینی” بزرگ شریعت و عالم بزرگ هرات در مسجد بزرگ شهر
وعظ می گفت و خلق را به پاکی می خواند .
بامدادان تا شبانگاهان مسجد هرات از نور” شیخ سامینی ” منور بود و او جز اندک زمانی پس از ادای نماز شب و تا
هنگامه ی اذان صبح در خانه نبود .
او همیشه نماز شب را به همراه مریدانش در بیرونی مسجد می خواند و آنها را می گفت اگر در ملا عام نماز می
خوانیم نه از برای تزویر است , که از برای این است که خلق ببینند و شاید نور خدا در قلبشان متجلی شود .
شبی به عادت مالوف پس از نماز شام و تا هنگام نماز شب با جمعی از مریدان به مباحثه پرداخت . بحث را یکی از
مریدان در باب مقیاس دخول ” آلت ” مرد در” فرج ” زن در هنگام رمضان به میان آورد و از آن روی که بحثی
گوارا بود تا هنگامه ی نماز شب ادامه یافت و سپس شیخ شاگردان را به اتمام بحث و وضو ساختن برای نماز
فراخواند و خود وضویی همچون اولیای خدا بساخت ونماز را بیاغازید .
رکعت دوم هنوز به پایان نرسیده بود که شیطان بر شیخ مستولی شد و بیادش آورد که بانوی خانه اش را ماهها ست هم
بستر نشده .
شیخ بانگ برآورد: ” سبحان الله ” … ” سبحان الله ” …و نماز را ادامه داد .
مریدان چون این احساس و شور شیخ دیدند با چشمانی اشکبار فریاد زدند : “سبحان الله “.
شیخ در دل بر خود بالید که شیطان را رانده است و زیر لب الحمدالله گفت .
رکعت دوم باز شیطان لعین بر جسم و جانش چیره شد و این بار نیز شیخ فریاد برآورد ” الله اکبر “.
از صدای شیخ بسیاری خواب شبانه را رها کرده و در اطرافشان حلقه زدند و از دیدن این صفای درون و حالت
نورانی عالم شهرشان به گریه افتادند .
ساعتی گذشت و دگر کسی در خانه نمانده بود و همه با فریادهای” سبحان الله” و ” الله اکبر” شیخ هم صدا شدند و
نعره ها زدند.
دررکعت دهم شیخ در درونش احساس آرامشی روحانی کرد و شیطان را رانده شده از خویش یافت .
سر از سجده بر داشت و عزم برخاستن کرد که ناگه شیطان رجیم , که لعنت خدا بر او باد , “فرج” زنش را در
خیالش آورد …
باز بلند تر ازقبل فریاد برآورد ” سبحان الله ” … ” سبحان الله “.
شیخ از جای برخاست و چون خواست کمر راست کند ” کیرش ” از جای خود جنبید و سر بر آسمان آورد . شیخ
دانست که اگر راست ایستد همه مردم جلوه ی ” کیرش ” را از زیر ردایش ببینند و رسوای خلق شود پس در حالی که
حالتی همچون رکوع داشت فریاد برآورد:
” اعوذ بالله” …” سبحان الله ” …. ” الله اکبر ” و بر بخت خود اشک فراوان ریخت …
اما این بار شیطان بر او چیره شده بود و او را رها نمی کرد و شیخ ما همچنان بر این حالت بود و فریاد بر می
آورد …
صدای نعره های مردم در اطراف شیخ بلند تر شده بود و مردمان آن شب را نورانی ترین شب همه ی اعصار می
دیدند . حسی غریب شهر را در میان گرفته بود .
زمان بگذشت و شیخ دیگر تحمل نداشت …
توان شیخ به پایان رسیده بود و این خمیدگی طولانی امانش را بریده بود پس از خستگی بر زمین افتاد و بی هوش شد …
آن شب گذشت و تا سالها عالمان و مردان خدا آن نماز طولانی را بر مریدانشان بگفتند و عرفان شیخ را بستودند .
انس و جن بر آب او لعنت کند
نی برای فعل شیطانی کند
کز پس او جنگ و خون آتش کند
همچون فرهاد زخمی شیرین کند
کیر در ید ضامن آتش کند
رابطهی سهنفرهی الگوریتم، خوارزمی، و چراغ پـــــیـــــهسوز
آیا میدانستید که مغز، بعد از شکم، چربترین عضو بدن است؟ آیا میدانستید که قلب ما در مغز ماست؟ چرا بتدریج دور قلب را چربی میگیرد؟ مگر در کان و ران، جا به اندازهی کافی وجود ندارد؟ آیا میدانستید که باصن، با آن چهرهی لذیدش، بیشتر ماهیچه دارد و کمتر چربی؟ ما چه چیزی را با نشیمنگاه خود بلند میکنیم مگر، که نیاز به عضله دارد؟ چرا وقتی بدنشان را چرب میکنند جنسالودتر میشوند؟ چرا چربی غلیظتر از آب است ولی سبکتر است و روی آب میماند؟ کلهپاچه غذای سنگینیست، آنقدر سنگین که توسط نیروی جاذبه از بهشت به زمین رانده شده. ولی به ضرس قاطع بدانید که فارغ از مغز، آنقدرها هم چرب نیست. مغز نماد اندیشیدن است و چربی از سر و رویش میبارد. من کشوری را هم میشناسم که زمانی آنجا باریدن چربی از سر و رو، نشانهی تعهد بود. چربی را دستکم نگیریم. من میدانم که شاعرانهترین شیوهی طبخ غذا، فــر-تنور است. من غذای چرب دوست ندارم. وقتی غذا خوب جا افتاد چربی رویش را با قاشق میگیرم. لیپوساکشن چیز جالبیست. گوشت را نمیشود ساکشن کرد، ولی چربی را میشود تخلیه کرد، مثل گه از چاه. میشود هورتش کشید. چربی آدم چه مزهای دارد؟ انحناهای زیبا و زشت تنهای ما، همه طعمی از چربی دارند. هرچند که چربی هم، مثل اخلاغ و استفراغ، و نه مثل شیرینی و شوری، نسبیست. درگذشته پولدارها چربتر بودهاند و شایع کرده بودند که چرببودن فضیلت است. امروزه فقرا جانک فود میخورند و چرب میشوند، و پولدارها کدوی خام و هویج پخته میخورند و شایع میکنند که نه. و کسانی از طبقهی متوسط هستند که هنوز هم فکر میکنند آدم اگر دو پرّه گوشت، که در اصل دو پرّه چربی است، داشته باشد، نازتر میشود. تیزترها، منتظرند که من بگویم چاق و بگویم لاغر، تا مچم را به جرم فاشیسم بگیرند. ولی من دم به تله نمیدهم. من میدانم که چاقی خوب داریم و چاقی بد. من میدانم که چربی خوب داریم، اچ.دی.ال، و چربی بد. من میدانم که زندگی ما که بر در و دیوارش پیه و روغن ماسیده، رستورانیست که هر روز در آن عدسپلو میدهند. حالا اگر ابول هم بپرد وسط که «تو که لیسانس چلوکباب داشتی، چی شد که یههویی کمونیصت شدی»، من اینبار از فناوری لـقـد استفاده نخواهم کرد. خیلی شونپنوار به او زل خواهم زد و بعد از ده دقیقه خیلی مجریشبکهدو-وار خواهم گفت: به نظر من انسان مدرن باید ابیقور را با بودا آشتی دهد. لذت بردن از غذا به معنی پرخوری نیست. من شخصی را میشناسم که خودم هستم، ولی برای پرهیز از ریا اسم نمیبرم، که در برههای از زندگی یک-دو روز در میان ناهار میخورد تا پول کافی داشته باشه که بجای عدسپلو، چلوکباب بخورد. سطح سلیقهمان را بالا ببریم. من طرفدار رژیم هستم. من از کارگران خوشم میآید ولی برای رژیم شخصیام، یک چیز سلطنتی با نون سنگک داغ را بیشتر میپسندم. ما انسانهای عزیز باید به زیرشکم و شکم و بالای شکممان رژیم بدهیم. فقط چیزهای متعالی و لذیذ به سوراخها بریزیم. سوراخ زیرشکم، عورط عروطیک است و سوراخ شکم، دهان است و سوراخ بالای شکم، گوش است و چشم. به مغزمان رژیم بدهیم و با گه تلنبارش نکنیم. گه را روده باید. مغز و شکم هر دو چرباند. رژیم که بگیریم چربی شکم آب میشود و چربی مغز نه. پس وزن اهمیتی ندارد. چند اهمیتی ندارد. چند کتاب، چند فیلم، چند زن، چند مرد، چند پُرس، چند کیلومتر. تا یک لحظهی خاصی زندگی دربارهی ریاضیات/سختی کشیدن است و از آن به بعد دربارهی فیزیک و شیمی. رنج زیباست، ولی ما برای سختی کشیدن نیامدهایم. فیثاغورس اسم باحالی دارد، ولی مندلیف آدم خیلی مهمتریست. مهم این است که از سوراخهای ما چه چیزی خارج میشود. تکلیف شکم و زیرشکم که معلوم است. اما سوراخ بالای شکم، اینبار دهان است، نه دهانی که به معده وصل است، دهانی که ناودان است و به پشتبام راه دارد. زندگی دربارهی حرف زدن است. نتیجهی حرف زدن با دیگران میشود عشق و آرامش و اینها، و حرف زدن با خودمان میشود فانتزی و سرخوشی و اینها. تا یک لحظهی خاصی، زندگی دربارهی دانستن و یاد گرفتن است و انباشتن سوراخها. از آن لحظهی خاص به بعد، زندگی دربارهی حرف زدن است و تخلیه.
شعر عجيب عوفي در مدح سلطان
همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا
همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را
تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه
سايز
و دنیا دنیا آقا
کرور کرور نوکر و عبد و آدم
صف کشیده اند آقایان محترم:
آقایان به صف،نوبت یکدیگر را رعایت فرمائید و فرصت را مغتنم
که این بانو فردا برای چراندن پستان هایشان به محل دیگری می رود!
دعوا نکنید آقایان
این بانوی زیبا و دلنواز اینجاست که مخش را بپکانید
شما خوب زبان بازانی هستید
و این بانو خوب پستان هائی دارد ،خوب باسنی،خوب کمری،خوب ک…ری ان شاء الله
بعدی لطفآ!!!!
آقا پس من چه میشوم؟؟؟
من که پستان هایم کوچک است و باسنم تخت
آقایان من هم به محبت نیاز دارم
به نوازش
به کشش
به ع…
آقا در نظر شما من جذاب نیستم؟؟؟؟
_من نظری ندارنم.
_خانم شما به جای پستان بزرگ ،کله ی بزرگی دارید و این هیکل شما را سکسی نمی کند
شما شبیه کاریکاتورید و گه گاه هم خوب هستید که با مختان خرس وسط بازی کنیم
آقایان پس من چی؟؟؟؟
من ِ کله گنده را هم…
من از همه ی شما متنفرم!!!
این را خانم سینه درشت می گوید.
_برو درِتو بزار ج…
تو شتک انزال ما هم نیستی!
اما سورئالیست ها می گویند
مغناطیس وحشتناکی دارد
اندامت
به گمانم مخت را زدن می ارزد
به تمام خاری ها،لعنت ها،خایه مالی ها
…..
…
و خانم سینه درشت دیگر از کسی متنفر نیست
خوب توانسته است جذاب جلوه کند
و آقایان صف کشیده اند…
دست به پستان هایش می برد
این را خانم کله گنده می کند.
باید بروم و کله ام را کوچک کنم
باید بروم و تزریق کنم چربی مخم را به سینه ام،باسنم،کپلم
این را با بغض می گوید،این را با عقده می گوید،این را با داد می گوید با فریاد
فردا عصر همه ی آقایان با خانم کله گنده دور یک میز به خانمی با پستان گرد و قلمبه می خندند
سیگار پشتِ سیگار
و از زیر میز با آلت مردانگی شان ور میروند و بعد
آب می پاشد بر صورت خانم کله گنده :
اوی،کجا سِیر می کنی؟؟؟
تراژدي تخيلي مردهاي پاک
مردها موجودات احمقی هستن. برعکس زنها که انتظارات خاص رمانتیک از خیانت دارن، مردها انتظارشون از خیانت به یه همخوابگی خشن، یه همخوابه بچه سال، یه همخوابه باکره، یه سوراخ نامعقول، یه همخوابه بد دهن، یه مکان ناراحت یا یه وضعیت ناجور خلاصه می شه. بدی ماجرا در اینه که فاحشه های دوزاری هم دیگه این خدمات رو ارائه نمی دن. عوضش زنهای خیانتکار اگه دچار یه جوجه فکلی با انزال زودرس وشرت شلخته نشن، گیر مردهای خیانتکار با انحرافات جنسی دردناکشون می افتن. بخاطر اینه که آخر عاقبت زنها ازدواج می کنن ولی مردها ممکنه کلکسیونر فیلم پورنو بشن.
مردها موجودات احمقی هستند. حمیت قسمتی ندارن. خیانت می کنن و کل بدنه مردانگی رو زیر شک می برن. باعث می شن که هر زنی بتونه به هر مرد پاکی شک کنه.
مردها … اوف … امان از دست این مردها.



