



اول سلام
هميشه وقتي شروع به نوشتن وبلاگ ميكردم دوست داشتم حداقل شبي يه مطلب بنويسم ولي اينقدر فكرم مشغوله كه واقعا نميدونم چي بنويسم.يه همين دليل دست به دامان وبلاگهاي قبلي شدم و مطلب زير رو كپي كردم اينجا
بر بنده خوش تر آن است كه جماعت نسوان و ضعيفگان اين حكايت نخوانند و ماجرا ندانند بجز آنان كه از قبيله ج..ه زنانند و بر ايشان نيز البته مستحق تر آن است كه نخوانند كه غير از ايشان حكايت ما چون خوانند ، هم حالي برند و از ذوق شيريني آن خود انگولي دهند و هم فحش بر ما نثار كنند تا مبادا ايشان را كسي نانجيب خواند كه البته چنين مباد . ( لب مطلب اينكه بانوان و دوشيزگان نخوانند حوصله ايملها و آف لاينهاي محبت انگيزشان را ندارم ) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان ، ماجراي آن كنيزك است كه با خر صاحبخانه عشق ميراند و حال ميكرد به شكر آنكه كيـ…ي داشت بزرگ و در خور زنان . او را چنان آموخته بود كه به گاييدن استاد گشته تو گويي همان نره خره مشهور است كه ذكرش نقل هر محفل و نُقل هر محمل است . كنيزك بي مرد مانده چون شهوت بر او غالب بود و از جماعت دودوليان كسي در ميان ايشان يافت نميشد كه به او دفع شهوت كند ناچار به خر پناه برد زانكه مشهور است كه كيـ… خر كم از دودول مرد ندارد بلكه زياد هم دارد . خر داستان ما هم بر خلاف آن چه مشهور است در اين زمينه استعداد فراوان داشت و در كار گاييدن به خوبي ذوفنون گشته بود پس چنان ميگاييد كه xxl هم در آن عجب ميبرد . كنيزك هر زمان كه از كار منزل فراقتي حاصل ميشد با خر به گوشه اي ميخزيد و در آغوشش ميتپيد . بر تخمهايش بوسه ميزد و بر بلندي دودولش درود ميفرستاد كه البته علما گفته اند زنان از آن رو كه خواهان كيـ…ند درشتش را بيشتر دوست ميدارند .
چو كيـ…ش را گرفته توي مشتش
از آن رو دوست ميدارد درشتش
اين كنيزك داستان ما چون از زنان باهوش روزگار خويش بود قبل از اولين جماع با خر به اين نكته ظريف توجه كرده بود كه چون كيـ… بدان درشتي در او فرو رود از آن سوي ما تحتش بيرون خواهد زد كزان رو بود كه حيلتي اختيار كرد پس كدويي بياورد و در كيـ… خر فرو كرد تا آن قسمت كه فرو ميرود از اندازه نگزرد .
يك كدويي بود حيلت ساز او
در ذكر كردي پي اندازه او
در ذكر كردي كدو را آن عجوز
تا رود نيم ذكر وقت سپوز
گر همه كيـ… خر اندر وي رود
آن رحم وان روده ها پاره شود
خر داستان ما به گاييدن استاد گشت اما از آن رو كه علما گفته اند گاييدن زياد از طول عمر ميكاهد و بر ضعف جسم مي افزايد خر لاغر گشت و خاتون ( خانم خانه ) به لاغري او شك كرد و در پي آن گشت تا بداند علت چيست .
خر همي شد لاغر و خاتون او
مانده عاجز كز چه شد اين خر چو مو
پس به كنكاش و جستجو پرداخت و خر را ميپاييد تا علت اين حالت بداند پس چون مشهور است كه جوينده يابنده است پس از چندي موفق شد كنيزك را در زير خر از پشت در رويت كند و عجبا كه ديد خر چنان كنيزك را ميگايد كه مردان زنان را .
از شكاف در بديد آن حال را
بس عجب آمد از آن آن زال را
خر همي گايد كنيزك را چنان
كه تو ميگويي كه مردان با زنان
پس چون اين حال شهوت انگيز را بديد و از آن رو كه نديد بديد بود و به عمرش فيلم سوپر نديده بود شهوت بر او غلبه كرد و با خود گفت اين خر كه در اين كار استاد گشته و اين چنين لذتي ميسر است پس من از كنيزك اولاترم زانكه خر از براي من ميباشد و اگر بخواهد بگايد اول من .
در حسدشد گفت چون اين ممكن است
پس نه اولاتر كه خرملك من است
خاتون كه شهوت بر او غلبه كرده بود در پي دفع شهوت با خر بر آمد پس چاره آن ديد كه خود را به نديدن اين ماجراي بزند و به بهانه اي كنيزك را صدا كند و او را پي كاري فرستاد تا خانه خالي شود و خاتون با خر عشق براند . پس كنيزك را از پشت در صدا كرد كه بيا با تو كار دارم . كنيزك صداي خاتون چون شنيد ملول از به پايان نبردن آن حال به ناچار سريع از زير خر بيرون جست و كدو را از كيـ… خر بيرون كرد و در گوشه اي پنهان نمود و سپس به سمت خاتون رفت تا چه فرمان دهد . پس خاتون به او فرمان داد تا در پي چند كار به بيرون از خانه رود و كارها چنان تعيين كرد تا كنيزك به زودي بر نگردد . كنيزك بيرون از خانه چو رفت خاتون با شادي به سوي خر رفت كه خانه خالي كرده بود و شهوت مرتب بر او فزوني مي يافت و در نظرش لحظه اي به از اين در عالم نبود و تمام خواستش در آن لحظه در كيـ… آن خر خلاصه ميشد تو گويي كه كيـ… آلن دولن است .
ميل شهوت كر كند دل را و كور
تا نمايد خر ، چو يوسف نار و نور
خاتون شهوت پيشه نادان كنيزك را در زير خر ديده بود از كدو قافل بود پس همانگونه كه ديد بود در زير خر بخفت و كيـ… خر در خود بكرد و خر چو گاييدن آغاز كرد از عظمت آن كيـ… آتشي در نهاد خاتون فكند
در فرو بست آن زن و خر را كشيد
شادمانه لاجرم كيفر چشيد
در ميان خانه آوردش كشان
خفت اندر زير آن خر آنچنان
زان سپس كيـ… خر اندر وي سپوخت
آتشي از كيـ… خر در وي فروخت
كيـ… را خر چون پي خاتون فشرد
تا به خايه گشته و خاتون بمرد
آري كيـ… بدان بزرگي در خاتون فرو رفت و رحم و روده او را پاره كرد و خاتون در دم جان بداد و صحن خانه از آن حال پر ز خون گشت
چون نداني دانش آهنگري
كون تو سوزد چو آنجا بگزري
و آري يكي ديگر از زنان جهان نيز شهيد راه كيـ… شد و زان بدتر شهيد كيـ… خر.
كار بي استاد خواهي ساختن
جاهلانه جان بخواهي باختن
زاهر صنعت بديدي زوستاد
اوستادي برگرفتي شاد شاد
گر روي در كوره آهنگري
كون تو سوزد چو آنجا بگزري
كيـ… ديدي هم چو شهد و چون خبيص
آن كدو را چون نديدي اي حريص
مرگ بد با صد فضيحت اي پسر
تو شهيدي ديده اي از كير خر؟



سلام
مطلب جالب ،مفيد و عبرت آموزي بود .
البته نيازي به سانسور کلمه “کير ” نبود چون خود مولوي هم چنين کاري نکرده بود و جذابيت مطلب هم به همين بود و به نظر آمد شما هم در بيت پاياني مطلب به لذت کاربرد کير پي برديد يا به علت تکرار به آن عادت کرديد.
به هر حال اگر مايل باشيد حاضرم از اين گونه مطالب کيري با هم مبادله کنيم .
براي مثال:
داستان كنيزك شيخ و جوان نوخط
حكايت است در شهر شيخي ميزيست ظاهر الصلاح و وي را كنيزكان زيبا روي بسيار بود؛ هريك به غايت جمال و نهايت كمال. در شهر مصطلح بود كه شيخ بعلت كهولت سن و وفور رياضت دچار جمودت مزاج گشته و ياراي همخوابگي با كنيزكانش را ندارد و اين مهم بر عهده قلندران و رندان شهر افتاده تا كام دل در خفا برآرند.
روزي مهچهره ترين كنيز شيخ- كوزه ماست بر كتف- از كويي گذر ميكرد نوخطي[1] بديد برومند و رشيد. پيش آمده، صدا نازك نمود و باب مراوده گشود كه : اي جوانك! مولاي من در سفر است و پيش از عزيمت فرموده بود تا اين كوزه به خانه برم. تصديق فرمايي كه مرا حمل كوزه سنگين باشد و انصاف آن است كه مرا در رساندن آن به منزل ياري كني كه دست گيري از ضعيفان از اوصاف رادمردان نامند.
جوان را اين سخن خوش آمد و با خويش انديشيد براستي آنچه از دوستان در اين باب نقل شده حقيقت است. به يقين مادگي اين كنيز محروم غليان نموده و در غياب شيخ خيال كام روايي در سر ميپرورد. باشد تا حميتي صرف كرده و چون ديگران با وي عيشي تمام نمايم. لادرنگ كوزه بر دوش نهاد و از خلف كنيز روان شد. در راه، كنيز عشوهها نموده، خون مردانگي جوان به غلظت آورد و او را به وصل خود وعده داد.
باري، جوان با تدبير تمام به منزل شيخ درون گشت، كوزه بر ايوان نهاد و تمناي كام كرد. كنيز گفت: من نيز در آتش اين سودايم اما فرصت چنين عيشي هماره مهيا نباشد و از آنجا كه تو تازه جوان و كم تجربتي ترسم شهوت بسرعت از تو دفع گردد. لذا شرط عقل آن باشد كه به ياري شراب و ترياق[2] بر مدت و لذت جماع بيافزاييم تا خوشي زود زايل نگردد. آنگاه شراب و ترياق پيش آورد و جوان به كفايت بنوشيد و بكشيد.
در اين طريق كنيز زلف افشان و خندان وي را ممارست و معاونت مي نمود تا جوان را نيمهوشي پديد آمد و مستي و سستي بر وي مستولي گشته، بر زمين افتاد. كنيز كه اين حالت بديد گفت: آيا توان برون كردن جامه از تن داري تا به فريضه مشغول شويم؟ جوان پاسخ داد: والله كه مرا هوش و گوش چندان نمانده و تو خود اين عمل فرما! كنيز كه اين جواب استماع كرد بانگ برآورد: اي شيخ! وارد شو!
به ناگاه شيخ از پس پرده برون آمد، بي كلام كم و بيش جامه از تن خود و جوان دريد و به مهارت تمام آلت چربين خود بر دُبُر[3] جوان دخول كرده، كار وي بساخت. جوانِ ضعيف طالع[4] نيز قواي ايستادگي نداشت و به قضاي جفاي خويش تن داد. چون شيخ از كار فارغ شد و زمان سپري، قوت به دماغ جوان رجعت نمود. پس زبان به گلايه گشود كه : اي شيخ! مرا جامه و ماتحت دريدي و با نيرنگ خويش ننگ نهادي. اين چه حكايت باشد كه بر من روا داشتي؟
شيخ گفت: اي جوانك! بدان كه مرا از جواني صفتي است پوشيده بر اغيار كه كنون بر تو فاش شده. من به دختركان و نسوان علقهاي نداشته، اَمَرد باز[5] و غلامبارهام و روزگار به طمع وصال پسران نوباب و خوش خطي چون تو ميگذرانم. عمري است كه به كنيزان خود كافور خورانده، قواي شهوت آنان ستانده و ايشان را دامي مي نهم براي سست طبعان و خام طمعان. از براي اينكار آنان را خلعت و زر ميدهم.
حال گوش دار كه اگر اين واقعه به جماعت عيان كني من نوخطان ديگر از كف خواهم نهاد و تو آبروي خويش! پس في الفور از حجرهام بيرون شو به يارانت قصه ساز كه امروز با كنيز شيخ نزديكي ساختم به كيف كامل.
فرج نديده، باسن خويش به باد دادم ……………. واي كه شرف به شيخ شياد دادم
جوانك اين سروده بداهه گفت، لباس به تن گرفت و ناخن به دهن و بيرون شد!
[1] نوجوان، جوان
[2] معرب ترياك
[3] مقعد
[4] بد بخت
[5] صفتي است براي مرد همجنس گرا
[6] جاي مهر بر پيشاني