Where Is My Vote
از داشته ها و نداشته هاهميشه تلخ نوشته هاي يه مشهدي كامم رو شيرين ميكرد
مدتيه از مسعود خبري نيست.قبلا وقتي مطلبي مينوشت و ميفرستاد هنوز به ساعت نكشيده كلي نظر نوشته ميشد و مسعود هم بهشون جواب ميداد.
آخرين نوشتش هيچ كامنتي نداره.مطمئنم خيليا واسش نظر گذاشتن و منتظرن كه مسعود نظرشونو ببينه و بهش اجازه نمايش بده.
دوستاي بالاترين و دنباله هيچكدوم از مسعود خبري داريد؟خيلي نگرانش هستم
تلخ نوشته ها رو فراموش نميكنم
داشتم نا اميد ميشدم از خونگرمي و مرام اهوازيها
ولي ديروز ثابت شد كه اينجوري نيست.كيانپارس شلوغ بود.يه عده هم دستگير شدن.
فقط كاش آلترناتيو مشخص نميكرديم واسه تجمع .
فكر ميكنم خود نيروي انتظامي داره به ما ميگه كه بهترين مكان تجمعات كجاست.
ميدان شهدا(24 متري) ميبايست به عنوان تنها محل تجمع معرفي ميشد به چند دليل:
اول اينكه مركزيت شهر هستش و مبدا و مقصد بيشتر مسيرها اونجاست
دوم اينكه مركز بازار هستش و ما بايد اين موج سبز رو به بازار بكشونيم
سوم اينكه امكان پراكنده شدن جمعيت در صورت لزوم و تجمع مجدد اونها به دليل وجود مسيرهاي مختلف راحت تر هستش
اگر كه همشهرياي عزيز هم دقت كرده باشند با اينكه به عنوان مثال ديروز زيتون كارمندي و كيانپارس به عنوان آلترناتيو معرفي شده بودند ولي تجمع اصلي نيروهاي ضد شورش در محدوده فلكه شهدا بود كه تا ساعت 12 شب كه من اونجا بودم هنوز هم ادامه داشت.
حالا منتظر روزهاي تنفيذ و تحليف هستيم.
به يزدان اگر ما خرد داشتيم …کجا اين سر انجام بد داشتيم ؟؟
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوريم
سوگنامه فردوسي براي ايران
هـمانا که آمــد شـما را خبـر
که ما را چه آمد ز اخـتر به سـر
از این مار خوار اهرمن چهـــرگان
ز دانایی و شـــرم ، بـی بهرگـان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نـــژاد
همی داد خواهند گیتـــی به بـاد
از این زاغ سـاران بی آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
هم آتــش بـمردی به آتشــکده
شـــدی تیره نوروز و جـشن سده
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر، هـمه تازیان راست بهر
برنجـد یکی، دیگـری برخورد
به داد و به بخشش هـمی ننگرد
پیاده شود مـردم جـــنگ جوی
سوار آنک لاف آرد و گفـت وگوی
شود خوار، هر کـس که بد ارج مند
فرومایـــه را بـخـت گـردد بلند
کشاورز جنگی ، شـود بــی هنــر
نـــژاد و بـزرگی نـیــاید به بر
ربــایـد هـمی این از آن ،آن از این
ز نـفــریـن نــدانـنـد باز آفرین
همــه گنـج ها زیر دامن نهند
بمیـرند و کوشش به دشمن نهند
زیان کسان از پـی سـود خویش
بجـویـند و دین اندر آرند پیش
بـریزند خــون از پـی خواستـه
شــود روزگـار مهــان کـاسته
…
همه بوم ایـران تو ویــران شــمــر
کـنام پـلــنگان و شـیــران شـمـر
پـــر از درد دیدم دل پارســا
که اندرجـهان دیـو بــد پادشاه
نمانیـم کیـن بوم ویــران کنند
هـمـی غارت از شهـر ایران کنند
نـخوانـنـد بر ما کسـی آفــرین
چــو ویـران بود بوم ایران زمـین
دریغ است ایران که ویران شـود
کـنــام پلنـگان و شـیران شود
همه سربه سر تن به کشتن دهیم
از آن به که ایران به دشمن دهیم
چو ایـــران مبـاشد تن من مباد
در این مرز و بر، زنده یک تن مباد»
شاه نامه – کتاب هفتم – داستان یزدگرد
از رضا مقصدي
بنشين کنارِ آتشم تا باد بگذرد
خاکسترِ جوانی ی ناشاد بگذرد
ای اَبر از کجای جهان، باز آمدی؟
باران! ببار! تا غمم با باد بگذرد
اينگونه سخت وُ تلخ، دهان ِ مرا مبند!
بگذار از گلوی ِ من، فرياد بگذرد
ای عشق! صيد ِ سبز ِ تو بوده ست اين دلم
دردا اگر ز صيد ِ خود، صياد بگذرد
نام ِ تو يادگار ِ گُل ِ گلشن ِ من ست
هرگز مباد نام تو از ياد بگذرد
در هر نَفَس برای دل ِ من، قفس مساز
بگذار اين پرنده ام آزاد بگذرد
دست ِ تو می نويسدم خطاط ِ خوب ِ عشق!
شادا اگر ز ديده ی استاد بگذرد
شيرين ِ روزگار نميخواهد بعد ازين
يک ذرّه از طراوت ِ فرهاد بگذرد
هرچند مرگ ِ برگ، سرودت کبود کرد
باور کن! اين زمانه ی بيداد بگذرد
نياز به كمك دارم
بعد از مدتها كشمكش با خودم كه اين پست رو بنويسم يا نه بالاخره رسيدم به جايي كه چاره اي جز اين نداشتم.
نميدونم خواننده اين نوشته چه برداشتي پيدا ميكنه از من ولي به همون امام رضا قسم ديگه راهي نمونده بود كه نرفته باشم و آدمي نبود كه بهش روننداخته باشم.
الان نزديك به دوساله كه بيكار شدم.به بهانه تعديل نيروي انساني و اينكه ما نيروي مازاد تشخيص داده شديم و هزينه ما كمر سازمان آب و برق خوزستان رو شكسته بود.
توي اين مدت هم با دست خالي هركاري كه ميتونستم انجام دادم.در زمينه سخت افزار و شبكه هركاري رو قبول كردم ولي فقط تونستم احتياجات روزانه خانواده رو برطرف كنم.
تازه داشتم كمي كمر راست ميكردم زير بار مشكلات و تونسته بودم يه غرفه كوچيك بگيرم توي يه فروشگاه تعاوني كه بتونم سر و ساموني به زندگيم بدم.
كه از چيزي كه هميشه واهمه داشتم سرم اومد.توي اين دوسال من نتونستم قسط كمرشكن خونه رو كه از بانك پارسيان گرفته بودم مرتب پرداخت كنم.
تا الان هم با احتساب سودي كه بابت ديركرد بهش تعلق گرفته مبلغي شده تقريبا معادل 10 ميليون تومن ناقابل.
و حالا از بانك تماس گرفتن كه اگه توي همين چندروزه اين مبلغ پرداخت نشه خونه رو توقيف ميكنن.
حتي تصور اينكه توي اين زمستوني بيان و خونه رو از من بگيرن هم باعث ميشه از شدت استرس نفسم بند بياد.
آخه من با يه بچه كوچيك چيكار ميتونم بكنم و كجا ميتونم برم.خدا ميدونه كه همينجوريش هم توي گذران اموراتم موندم.
ديروز رفتم كه براي فروش كليه اقدام كنم كه اونم مدتها زمان ميبره.
بخدا مستاصل شدم ديگه و راه به هيچ جا ندارم.
اين متن رو نوشتم تا اگه كسي ميخونه و راهي به نظرش ميرسه كمكم كنه تا بتونم از اين وضعيت نجات پيدا كنم.
و در آخر هم شرمنده و روسياهم از اينكه اين مطالب رو اينجا آوردم خدا شاهده فقط به اين خاطر بود كه گفتم شايد اينجا كسي پيدا بشه و بتونه براي من كاري بكنه يا راهنماييم بكنه كه چيكار كنم.
رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز
خواهی که شود بخت تو فرخنده و پیروز
خواهی که شود عید سعیدت همه نوروز
خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز
خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روز
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
امروز به جز مسخره رندان نپسندند
علم و هنر و فضل بزرگان نپسندند
ادراک و کمالات به تهران نپسندند
جز مسخره در مجلس اعیان نپسندند
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی با خبر از کار بزرگان
شکل تو کند جلوه در انتظار بزرگان
چون موش زنی نقب به انبار بزرگان
خواهی که شوی محرم اسرار بزرگان
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
نه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی
خواهی که شوی مجتهد و مقنی و قاضی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است
جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
وافور بکش تا بودت ممکن و مقدور
از باده مکن غفلت از چرس مشو دور
بنشین به خرابات بزن بربط و تنبور
خواهی که شوی پیش خوانین همه مشهور
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
در مجلس اعیان همه شب مست گذر کن
اول چو رسیدی دم در عرعر خرکن
پس گنجفه را از بغل خویش به درکن
از باده دماغ همه را تازه و ترکن
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
هر چند که ریش تو سفید است و قدرت خم
رندانه بزن چنگ بر آن طره خم خم
از دولت مشروطه شدی میر مفخم
ای ارفع و ای امجد و ای اکرم و افخم
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
زنهار از عدلیه و اعضاش مزن دم
گر نان تو تلخ است زنانواش مزن دم
گر کفش گران است ز کفاش مزن دم
تا هست کباب بره از آش مزن دم
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر در همه جا راه دهندت
ترفیع مقام و لقب و جاه دهندت
زیبا صنمی خوبتر از ماه دهندت
خواهی که زرو سیم شبانگاه دهندت
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی محرم آن بزمگه خاص
دوری مکن از مطرب و بازیگر و رقاص
اسباب ترقی شودت گنجفه و آس
خواهی که شوی زینت بزم همه اشخاص
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر راحت و آسوده بمانی
رخش طرب اندر همه تهران بدوانی
خود را به مقامات مشعشع برسانی
هم داد خود از کهتر و مهتر بستانی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
يادي از شاملوي عزيز
با اجازه از وبنويس عزيز
ای برف نو پاکی آورده ای ؟!… همه آلودگی ست این ایام…
برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشستهای بر بام
پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگيست اين ايام
راه شومیست می زند مطرب
تلخواریست می چكد در جام
اشكواریست می كشد لبخند
ننگواریست می تراشد نام
شنبه چون جمعه ، پار چون پیرار
نقش هم رنگ می زند رسام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفتهایم از کام
خامسوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام
احمد شاملو
بیشتر بخوانید:
برای دیدن کلیپ( فلش) شعر با صدای احمد شاملو به اینجا بروید


