Mehrbod

Just another WordPress.com weblog

شعري از لاله ايراني

دستی به هوا رفت و دو پيمانه به هم خورد
با آن دو دل عاشق و ديوانه به هم خورد

دستی به هوا رفت و نگاهی به نگاهی
پيچيد و دو دست و دو دل و شانه به هم خورد

لبخند و نگاهی روی لبخند و نگاهی
آرام فرود آمد و مستانه به هم خورد

آرامش سرسبز من و رامش هستی
سلانه و سلانه و سلانه به هم خورد

شب در کشش و کوشش و کنکاش بسرشد
آسايش شمع و گل و پروانه به هم خورد

دست و دل تبدار دو دلداده بی خوِيش
در هم شد و برهم شد و جانانه به هم خورد

ترجيح ميدي دلش را داشته باشي يا تخمش را؟

تخم کاری را داشتن مساوی با قوی بودن ٬ سرسخت و نترس بودن است اما جالبه که تخمها ( بیضه ها ) خودشون اصلا سخت نیستندو در واقع یکی از حساس ترین قسمت های بدن انسان هستند. یک دختر می دونه که اگه مورد حمله یک مرد واقع شد بهترین کار اینه که یک لگد به تخم های مرد بزنه. تخم ها در واقع خیلی حساس هستند حتی پسرها باید در بعضی از بازی ها یک وسیله خاص برای محافظت از اونها به کار ببرند. یک ذره آب یا هوای سرد بهشون بخوره خیلی زود کوچک و مخفی میشن. اما در عوض آدم هایی که تخم دارند مورد احترام هستند آدم هایی که تخم ندارند ضعیف و فاقد ارج و قرب و ترسو و كس مشنگ هستند . اما جالبه که در حالی که تخم ها همیشه در مقابل تهدیدات خارجی نیاز به مراقبت دارند اما كس( واژن ) حتی می‌ٰتونه فشار و باز شدن ناشی از عبور یک بچه ۴ کیلویی را هم تحمل کنه و باز دوباره مثل اولش بشه. حالا این را می تونید روی تخم امتحان کنید ؟! ناگفته پیداست که دیدگاه ما در مورد سرسخت و نترس بودن تخم و ضعیف و پست بودن كس همه در واقع مربوط به دیدگاه ما در مورد مرد و زن است

البته قابل ذکر هم هست که یک چیز كيري بودن هم اصلا تعریف خوبی برای هیچ کس نیست . وقتی می گیم یک چیزی كيري است یعنی که چیز بی خود و بدی است.
وقتی می گیم کسی تخمش را داره ما در واقع یک پوشش سرسختی و نترس می ذاریم روی چیزی که به طرز مسخره ای خیلی حساس و ضعیف است .
اما وقتی می گیم کسی دلش را داره یعنی چی ؟ دل ( قلب) در قفسه سینه ای قرار گرفته که به این راحتی ها نمی شکنه . دل ( قلب) انعطاف پذیر و دقیق است و در عین حال به اندازه ای قوی هست که به تمام بدن خون و زندگی می بخشه . ….
وقتی از کسی می خواهیم که قلب داشته باشه یعنی دلرحم و مهربان و دلسوز باشه . در عین حال قلب داشتن به معنی ضعیف بودن نیست. وقتی یک ورزشکار با قلبش برای تمیش بازی می کنه یعنی نه تنها از نظر جسمی بلکه باز نظر احساسی هم سرسخت و قوی است . کسی که دلش را داره و دلش را میذاره به خاطر قدرت ، مهارت ، هوش ، فداکاری و کارگروهی مورد احترام است و نه مثل کسی که تخمش را داره فقط به خاطر لاف نترسی .

به آرامي آغاز به مردن ميكني

چقدر بعضي حرفا تاثير ميذارن در مواقع بحراني

تصميمي گرفته بودم به ناچار براي تغيير شغل.هرچند همه اعتقاد داشتن و دارن كه اشتباه كردم.

ولي هميشه دليلي وجود نداره كه حق با اكثريت باشه

من ديگه تحمل اونجا رو نداشتم

تحمل اينكه به جرم كارگر بودن بهم توهين بشه رو نداشتم

تحمل استرس روزانه محيط كار رو نداشتم

بايد تغيير ميكردم و تغيير كردم

حتي اگه همه بگن اشتباه كردي من ميگم راه درست رو انتخاب كردم

هرچند سخته

شعرى از پابلو نرودا

ترجمه از احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

نكته روز

سلام

مطلب گهربار زير رو امروز پشت در دستشويي يكي از مساجد اهواز خوندم.اينقدر معني داشت كه حيفم اومد ننويسمش:

آدمها دو دسته هستن

دسته اول موقع ريدن فكر ميكنن

دسته دوم موقع فكر كردن ميرينن

شکر آنرا که تو در عشرتي اي مرغ چمن

آخرش در دعواي بزرگان ما ضعفا بوديم که زير دست و پا له شديم.اگر در زمان مديريت قبلي شاهد دزديهاي فراوان بوديم ولي ميدانستيم که آخر ماه حقوق ناچيزمون رو ميتونيم بگيريم.بعد از دوازده سال سابقه کار تازه حقوقمون شده بود سيصد هزار تومان.

حالا با اومدن مدير جديد 3 ماه هست که حقوق نگرفتيم.مديري که ادعا ميکنه براي سامان دادن به اوضاع اومده.مديري که اتاقش پر شده از عکس شهدا و خودش در تمام مدت جنگ مشغول تحصيل در انگليس بوده.مديري که به قول خودش براي پول نيومده ولي براي پول اومده.

در تمام اين مدت و در جلساتي که براي توجيح رفتار احمقانه اش (به قول خودش جلسات تنظيم ساعت)با اين جانور ناطق داشتيم فقط از عظمت خدا گفت و از پولهاي زياد خودش که فلان قطعه زمينش اينقدر ارزش داره و پيرهني که پوشيده اينقدر.مثلا ميخواست به همه بفهمونه که نيازي به مال دنيا نداره

و ما چندنفر در حسرت آن سيصد هزار توماني که الان چندماه نيومده دستمون و قسط و قرض و کرايه خونه و نان براي زن و بچه

و حالا تا پايان ماه فقط فرصت داريم براي پيدا کردن کار

آقاي مدير نا محترم من امروز حتي ديگه پولي براي خريد نان خالي هم نداشتم.من بايد هرروز تا محل کارم پياده بيام و در اين گرما و غبار وحشتناک اهواز پياده برگردم خونه.من بايد هرروز بچه پنج سالمو تنها بزارم خونه چون پول ندارم که بفرستمش مهدکودک.من بايد هرشب با اين بچه دعوا کنم چون پول ندارم وقتي که يه بستني ميخواد واسش بخرم.

ولي افسوس که تو نميفهمي.نميگم درک نميکني ميگم نميفهمي چون شعور فهميدن نداري

تو حتي يکبار دغدغه تامين غذاي تنها همدمت که گربه خونگيت هستش رو نداشتي

به قول خودت فقط روزي ده ميليون تومن پول اجاره زمينهات رو داري ميگيري

بازم همه حرفام توي سينه موندن.به خدا سخته حتي نوشتن.وقتي که فکرت همه جا پرسه ميزنه.نميدونم به طلبکاري که ممکنه هرلحظه تماس بگيره فکر کنم يا همکاري که بهش بدهکارم و حالا ميدونه که بيکار شدم و يا اقساطي که چندماه عقب افتاده و يا گرسنگي زن و بچه

بگذريم.

مطلب زير رو از وبلاگ سگدوني ميارم:

سال 87، سال افسردگی ِملی

کجایند مردانِ پر ادعا؟! همانان که می خواستند دنیا را تغییر دهند. مردانی که از باده ی حقیقت سرمست بودند! همان حقیقت یافتگان. کسانی که برای دنیا برنامه داشتند. می خواستند دنیا را به راهِ راست هدایت کنند. نه شرقی بودند، نه غربی. خدایی بودند!!! مدعیانی که از جابجا شدنِ کوهها با قدرتِ ایمان خبر آورده بودند.

بگویید بیایند و ببینند که ایمان نه تنها کوهها را جابجا نکرد که مومنان برای تکان دادنِ خودشان نیز به نیرویِ تریاک وابسته شدند.

مردمشان نه تنها خدایی ندیدند که از بی خدایی به دامن ِعرفانهایِ آبکی آویختند. هر کس از برای خود خدایی برگزید و به راه خود رفت. پائولو کوئیلو،خود، چنین بی تاب کتابِ بعدی اش نیست که ما هستیم. بودا،خود، چنین به حقانیت راهش اعتقاد نداشت که ما داریم. ناشران مذهبی بجای قران و نهج البلاغه به انتشار ِکتابهای ذن، یوگا، هات یوگا، کول یوگا، اوشو و هزاران چرند دیگر پرداخته اند.

مردم بدون NLP ، قورت دادنِ قورباغه، جابجا کردن پنیر، کتابهای موفقیت در ده دقیقه، با خدا همه چیز ممکن است و خواندنِ زندگی نامه هایِ بیل گیتس و مدیر عامل ِشرکتِ هوندا و آنتونی رابینز و م.حورایی قادر به ادامه دادنِ زندگی نیستند.

چنان اتحاد و انسجام و وحدتِ کلمه ای در میان مردم بوجود آمده است که مردم به چشم ِخودشان هم اعتماد ندارند و هیچکس با طناب دیگری در چاه نمی رود. کانون خانواده ها چنان سرد و بی روح است که دختران عشق را در پیچ و خم دالانِ بهشت و راه پله ی جهنم و …جستجو می کنند.

چنان افسردگی، دل سردی و یاس در جانِ مردم رخنه کرده است که هیچ هنری و هیچ هنرمندی نمی تواند لحظه ای اشتیاق را در آنان زنده کند و هیچ حقیقتی برایشان کشش ندارد و تنها در جستجویِ قطره ای لبخند له له می زنند. به اطرافتان نگاه کنید. از هر هزار فیلم سینمایی 999تای آنها می خواستند که طنز! بسازند. تمام رسانه ها از بامداد تا شامداد در تکاپوی تهیه ِ برنامه های طنز هستند. تنها اخبارهایِ دروغ ِصدا و سیماست که هنوز به صورت جدی پخش می شود که همین امر بیننده و شنونده ی آن را به زیر ِصفر رسانده است. چنان امید به آینده در دلِ مردم کم رنگ شده است که جوانان در اوج ِبلوغ به هم بستر شدن با مرگ بیشتر از جنس ِمخالف علاقه دارند. هدف از زیستن چنان مبهم و بی تعریف شده است که فلسفه خوانی قوت لایموتِ جوانان شده است و انتشار ِ”هستی و زمان” هایدگر به یک حادثه ی ملی تبدیل شده است، اگرچه کسانی که این کتاب را بفهمند به تعداد انگشتانِ دست هم نمی رسد.

عده ای چنان از خویش بی خویش شده اند که انسان نمی فهمد اینان شلاق را به عشق ِمشروب می خورند یا مشروب را به …تا دستِ آخر حکم اعدامشان صادر شود. جوانان از فرط بیکاری و بی هدفی با شعار “تحصیل تحصیل تا مرگ” در همان دانشگاه ازدواج می کنند، بچه دار می شوند و می میرند.

کودکانی که از هم اکنون در مرز ِروان پریشی زندگی می کنند را بجایِ هزار و یک شب تنها می توان با ژنرال، کربن، آی جی آی، قلعه و …آرام کرد.

روايتي از بزرگترين خيانتهاي جهان

از وبلاگ بوف کور

مادر «هملت» خائن بود. بودن یا نبودن؟ مسأله این نیست. حالا جز «خیانت» به هیچ چیز فکر نمی‌‌کنیم. با این همه، حرف از خیانت که باشد «شکسپیر» خودش را به ذهنمان تحمیل می‌کند؛ او خالق هملت و مادر خائنش بود. حالا برای نوشتن از خیانت‌کاران بزرگ جهان، باید مقدمه را به استاد «کالبد شکافی توطئه» سپرد. تاریخ پر است از چهره‌های بزرگی که خیانت کردند یا به آن ها خیانت شد. هنوز چند سطر مانده تا رسیدن به تراژدی. پیش از آن اما جمله‌ای از شکسپیر: «اگر کسی یک‌بار به تو خیانت کرد، این اشتباه از اوست. اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد، این اشتباه از توست!»

یهودا بر گونه مسیح بوسه زد

«کسی که با من نان خورده است، به من خیانت می‌کند.» شام آخر با این جمله جاودانه شد. حواریون، مسیح را دوره کرده‌بودند. «این را به همه شما نمی‌گویم. من تک‌تک شما را انتخاب کرده‌ام و خوب می‌شناسم.» عیسی از چه کسی سخن می‌گفت؟ حواریون مات و مبهوت به چشمان یکدیگر خیره شدند. «پطروس» به مسیح نزدیک شد: «خداوندا، آن شخص کیست؟» … و مسیح لقمه‌ای گرفت و در دهان «یهودا» گذاشت: «عجله کن و کار را به پایان برسان!» هیچ‌کس منظور مسیح را نفهمید. پول دست یهودا بود و حواریون تصور کردند عیسی به او دستور داده است که برود خوراک بخرد یا چیزی به فقرا بدهد.

یهودا برخاست و در تاریکی شب بیرون رفت. مسیح گفت: «وقت من تمام است. همه جا را دنبال من خواهید گشت اما مرا نخواهید یافت. نخواهید توانست که به‌جایی بیایید که من می‌روم.» پطروس پرسید: «شما کجا می‌روید؟»

-‌ «حال، نمی‌توانی با من بیایی ولی بعد به دنبالم خواهی آمد.»

-‌ «چرا نمی‌توانم حالا بیایم؟ من حتی حاضرم جانم را فدای شما کنم.»

-‌ «تو جانت را فدای من می‌کنی؟ همین امشب پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار کرده، خواهی گفت که مرا نمی‌شناسی.» (انجیل یوحنا، باب 13، آیه 38- 1 8)

خارج از شهر، حواریون شام آخر را می‌خوردند. یهودا از مخفیگاه خارج شد و ساعاتی بعد از آن، کیسه‌ای پر از سکه‌های نقره در دست داشت. او به علمای قوم یهود قول داد که نه‌تنها مخفیگاه حواریون، که دقیقاً مسیح را هم برای سربازان رومی شناسایی کند. یهودا سربازان رومی را با خود به محفل مسیح می‌آورد. تعدادی از حواریون خود را مسیح معرفی می‌کنند. کدام یک از این جمع مسیح است؟ یهودا پیش می‌رود و گونه مسیح را می‌بوسد!

المپیاس؛ مادر اغواگر

پشت سر مادر «اسکندر» حرف وحدیث فراوان است. می‌گویند دوران کودکی او در فضایی آکنده از شهوت و خشونت گذشت. آن دوره البته هنوز «فروید» ظهور نکرده بود که اسکندر را به‌عنوان یک نمونه قابل مطالعه مورد بررسی قرار دهد. با این همه خیلی‌ها رفتار و میل به جهان‌گشایی اسکندر را ناشی از همان دوران کودکی و احتمالاً «عقیده ادیپ» می‌دانند!

چه می‌گفتیم؟ بحث، بحث خیانت بود و حرف و حدیث‌‌های پشت سر مادر اسکندر. به روایتی «المپیاس» - مادر اسکندر- یکی از خائنان سرشناس تاریخ است. در این‌که المپیاس به «فیلیپ» - پدر اسکندر- خیانت می‌کرد، جای هیچ تردیدی نیست. چگونگی خیانت زنی که تفریحش نوازش مارهای افعی زهرآگین و پیچاندنشان به دور خود بود، البته روایت‌های مختلفی دارد. معتبرترین آن ها این‌که المپیاس با یکی از سربازان فیلیپ رابطه داشته است و به‌وسیله او، همسرش را به قتل رسانده. احتمال دیگر هم اینکه او یکی از کسانی بوده که در توطئه قتل فیلیپ نقش داشته‌‌اند. هرچه که باشد، المپیاس با رفتار اغواگرانه - به قول امروزی‌ها اروتیک- و از طرفی خیانتش به فیلیپ، نقش پررنگی در زندگی اسکندر داشت. او هم عامل اصلی به قدرت رسیدن اسکندر بود و هم با احاطه کامل بر افکار پسرش او را تبدیل به چهره‌ای تاریخی کرد. گرچه المپیاس خود هم یکی از زنان پرماجرای تاریخ است؛ همسر پادشاه مقدونیه، یکی از خیانتکاران سرشناس جهان.

خیانت به ناپلئون، خیانت ناپلئون

«ناپلئون» شما را یاد چه چیزی می‌اندازد؟ بله، او در نهایت محکوم به خیانت شد و در تبعید درگذشت. حالا اما فراتر از کلی‌گویی‌های تاریخ، کمی هم وارد جزئیات می‌شویم. از رابطه ناپلئون با «ژوزفین» - همسر اولش- چیزی شنیده‌اید؟ مثل تمام زوج‌هایی که فکر می‌کنند تافته جدا‌بافته از دیگرانند، آن ها هم تصور می‌کردند هیچ‌کس مثل آن ها عاشق نیست. البته در این‌که ناپلئون و ژوزفین روزهای عاشقانه‌ای را با هم سپری کردند جای هیچ تردیدی نیست. مسأله اما این است که هر عشقی تاریخ مصرف دارد. پس روز‌های دیگری هم از راه رسید. حالا به این موضوع فکر کنید که وقتی ناپلئون از نبرد بازگشت و با خیانت ژوزفین مواجه شد، چه گفت؟ احتمالاً این یکی از جمله‌های تاریخی درباره خیانت است: «خدای من! پس از مدت‌ها یک دغدغه شخصی!»

از ناپلئون چه انتظاری داشتید؟ او مرد جنگ بود و لابد انتظار نداشتید که به همین سادگی شکست را بپذیرد. به هر حال این اتفاق مقدمه‌ای برای پایان عشق رویایی ناپلئون و ژوزفین بود. گرچه عده‌ای از مورخان هم خیانت را فقط بهانه می‌دانند و می‌گویند امپراتور فرانسه در اوج قدرت از همسرش خسته شده بود. به هر حال ناپلئون دیگر علاقه‌ای به ژوزفین نداشت و چشم‌هایش دنبال دختر پادشاه اتریش بود. در تأیید این‌که ناپلئون هم خود تمایلی به خیانت داشت همین جمله از او بس که: «این چه قانونی است که مردها را وادار می‌کند تنها یک همسر داشته باشند؟» مشکل ناپلئون اما این بود که کلیسای کاتولیک سدی محکم برابر طلاق او از ژوزفین بود.

او به پاپ متوسل شد تا بلکه فتوای طلاق دهد. پاپ اما به هیچ‌قیمتی حاضر نشد قوانین را زیر پا بگذارد. این بود که ناپلئون دست به اقدامی بی‌سابقه زد. او به سنای فرانسه رفت و مشکلش را با سناتورها درمیان گذاشت. ناپلئون از آن ها خواست برای آزاد کردن او از این قید که نوعی حمایت از اصل آزادی است رای به طلاق ژوزفین بدهند. در نهایت سناتورها با وجودی که می‌دانستند این اقدام خلاف آموزش‌های کلیسا است، از ترس جان یا نان یا هر چه، رأی به طلاق ژوزفین دادند. به این ترتیب امپراتور فرانسه تبدیل به یکی از چهره‌های برجسته تاریخ شد که هم خیانت دیده‌اند و هم خیانت کرده‌اند. به هر حال ناپلئون مرد بزرگی بود، نبود؟!

تراژدی ویکتور و آدل

«آدل فوشر» سبزه بود. او موهای مشکی داشت و ابروانی کمانی. «آدل» در 16 سالگی زیبا و جذاب بود. او اولین عشق «ویکتور هوگو» بود. ویکتور و آدل همدیگر را از بچگی می‌شناختند. دو خانواده فوشر و هوگو با هم صمیمی بودند و بچه‌هایشان با هم بزرگ شدند. آدل تنها کسی بود که ویکتور عاشقانه تحسینش می‌کرد.

ویکتور هوگو از همه کس و همه چیز داستان ساخت اما خودش شخصیت اول یک تراژدی بود. زندگی عاشقانه ویکتور از نوجوانی آغاز شد. او عاشق آدل، دختر همسایه‌شان بود. مادر ویکتور اما با این رابطه مخالف بود و دختر خانواده فوشر را لایق این عشق نمی‌دانست. از طرفی پدر آدل هم ویکتور را موجودی مغرور، دمدمی‌مزاج و تن‌پرور می‌دانست. پس ویکتور و آدل ناچار شدند به شکل پنهانی این رابطه عاشقانه را ادامه دهند. ویکتور هیچ تردیدی نداشت که این رابطه منجر به ازدواج می‌شود. او حتی زیر اولین نامه عاشقانه‌اش را گستاخانه با عنوان «همسر تو» امضا کرد. دو سال بعد، وقتی که تعداد نامه‌های رد و بدل شده بین آدل و ویکتور به 200 رسید، آن دو بالاخره با هم ازدواج کردند و حاصل این ازدواج 5 فرزند بود. این اما تازه آغاز قصه بود؛ تراژدی ویکتور هوگو.

آدل همیشه معتقد بود که هیچ نیست، جز دختری فقیر از طبقه متوسط جامعه. گرچه آدل ظاهر خوبی داشت اما بعدها ثابت شد که عقیده او درباره خودش کم و بیش درست بوده است. آدل سربه‌هوا و کم‌هوش بود. برای او نبوغ و دستاوردهای ادبی همسرش تنها به خاطر ارزش‌های مالی قابل توجه بود. آدل هیچ وقت نفهمید که چرا ویکتور تمام شب را بیدار می‌ماند و می‌نویسد. عاقبت بعد از 10 سال مادام آدل هوگو مرتکب عملی شد که از آن شخصیت اصلاً بعید نبود. روز عهدشکنی از راه رسید و آدل به همسرش خیانت کرد.

«چارلز سنت‌بوو»، جوانی بود که با ویکتور هوگو کار می‌کرد. ویکتور او را دوست خود می‌دانست و به این جوان کمک کرد تا در حوزه شعر به تحقیق و تفحص بپردازد. درست در همین دوران بود که سنت‌بوو به زندگی آدل هوگو رخنه کرد. آدل به شکل پنهانی با سنت‌بوو در کلیسا ملاقات می‌کرد. وجه تکان‌دهنده قضیه برای ویکتور این بود که روزگاری آدل به یاد ملاقات‌های پنهانی «کوزت و ماریوس»، زیر یک درخت شاه‌بلوط به ملاقات او می‌آمد.

ویکتور هوگو بابت این خیانت رنج غیرقابل توصیفی را تحمل کرد. او که در نا‌امیدی دست و پا می‌زد، تنها نوشت: «من به این عقیده رسیده‌ام که امکان دارد کسی که مالک تمام عشق من است، دیگر به من علاقه نداشته باشد. او دیگر به من اهمیت نمی‌دهد. مدرت زیادی است که من دیگر شاد نیستم.»

…و نیچه گریست

نظرتان درباره عشق نیچه چیست؟ همان فیلسوفی که می‌گفت: «به سراغ زنان می‌روی، تازیانه را فراموش مکن.» کسی نفهمید پشت این جمله نیچه چه حقیقت بزرگی پنهان بود و هنوز هم کسی نفهمیده است. بگذریم، «لوفون سالومه» عشق نیچه بود.

عاشق شدن یک فیلسوف احتمالاً باید مکافات داشته باشد، که داشت. نیچه هر کاری کرد که دل سالومه را به‌دست بیاورد. حالا استفاده از لفظ «خیانت» برای این دختر روس شاید بی‌انصافی باشد اما بی‌وفایی او نیچه را به مرز جنون کشاند. می‌گویند اگر سالومه به عشق نیچه پاسخ مثبت می‌داد، شاید زندگانی نیچه به شکل دیگری رقم می‌خورد. حداقل این‌که از تندی بیانش کاسته می‌شد. درد نیچه این بود که حتی از طرف دختر مورد علاقه‌اش هم فهمیده نمی‌شد. سالومه می‌گفت: «در مغز نیچه افکار تند و اندیشه‌های غریب و نامأنوس می‌لولند که برای عادی زندگی کردن خطرناکند.» پس از این پاسخ به درخواست‌های عاشقانه، نیچه در تنهایی مفرط خرد می‌شود و در پاسخ می‌نویسد: «خیالبافی‌های من به حال شما چه فرقی می‌کند؟ حتی حقیقت‌گویی‌های من برای شما اهمیتی نداشته است. دلم می‌خواهد به این فکر کنید که من دیوانه‌ای دچار سردرد هستم که از زور تنهایی به جنون مبتلا شده‌ام.» نیچه در این مسیر به جایی رسید که روزی یال اسبی پیر و تازیانه‌خورده را بغل کند، اشک بریزد و دیوانه شود. با این همه، سالومه را به‌عنوان بی‌وفایی دوست‌داشتنی باید ستایش کنیم. تنها پاسخی مثبت به عشق نیچه کافی بود تا دیگر «ابرمردی» شکل نگیرد و «چنین گفت زرتشت» نوشته نشود. دنیا بدون خیانت شاید خیلی چیزهایی را که حال دارد، دیگر نداشت. این مطلب و خیانت‌ها را دوباره مرور کنید. از بوسه یهودا تا اشک‌های نیچه

معجزه نشد فقط داروهاي وطني بي خاصيت بودن

يه سلام ديگه

فکر نميکردم بازم بتونم توي اين وبلاگ بنويسم.بلا نسبت مثلا کلي قرص خورده بودم تا زودتر برم بهشت ولي نميدونستم مثل خيلي چيزاي ديگه دارو ها هم تقلبي شدن.تنها تاثيرشون دوروز خواب عميق بود بازم نه مثل خواب اصحاب کهف چون وقتي چشم باز کردم هيچي عوض نشده بود(بازم خوش به حال آقاي کروبي که هربار از خواب اصحاب کهف بيدار شد يه چيزي از دست داده بود)

بگذريم

راستش نوشتن هم کون تنگ ميخواد.توي اين چند روز خيلي چيزا ميخواستم بنويسم ولي اصلا حسش نبود.مخصوصا سه روزي که توي خونه حبس بودم از شدت گرد و خاک اهواز

عکس بالا مربوط به گرد و خاک شديده اهوازه عکس زير هم مربوط به زماني که آسمون شهرمون آفتابي بود:

اينم تلخ نوشته هاي يک مشهدي عزيز که در رابطه با آلودگي هواي خوزستان گفته:

در خبر ها خواندم هموطنان عزیز خوزستانی ما دچار بحران الودگی هوا شده و در ارزوی استنشاق هوای پاک هستند ! بعنوان یک شهروند از ایت الله خامنه ای تقاضا دارم  بجای اقامت ۹ روزه در شهر گل و بلبل شیراز و استنشاق عطر شکوفه های بهار نارنج سریعا به خوزستان سفر کنند و ۹ روز در انجا مهمان برادران عزیز خوزستانی باشند و همراه انها نفس بکشند!

بعنوان یک شهروند از اقای احمدی نژاد میخواهم به همراه وزرا سریعا در این شهر حضور بهم رسانده و ستاد بحران تشکیل بدهند ! مردم اماده هر نوع همکاری و همیاری هستند ! گرانی مسکن و ارزاق عمومی ! خشکسالی و کمبود اب همه را تحمل کردیم ! نگذارید هموطنان ما حتی هوای شهرشان قابل استنشاق نباشد ! یا به داد انها برسید یا دمی با انها باشید تا بفهمید تنفس در هوای الوده یعنی چه ! کاش ما هم یک روز یا یک ساعت مشخص در کل کشور با ماسک نفس میکشیدیم تا اعتراض و همدردی خود را نشان دهیم !

از آلودگيه هوا هم که بگذريم مطلب بعدي رو از وبلاگ يه بچه شمالي آوردم.از عجايب و غرايب دوره آخرالزمان ببينيد که من نشستم توي اهواز و از مشهد و شمال و الي آخر مطلب ميذارم تو وبلاگ خودم:

سرزمين دلفينها

در سرزمینی که سیاه مایه اش گران بهاتر است از سفید مایه اش

در سرزمینی که پهلوانانش فرزندان خود را بر زمین می کوبند …

در سرزمینی که خرافات از دیوارها و گفتار مردمانش بالا می رود

در سرزمینی که گوسفندانش بر لب تیغ خودخواهی جان خود را استفراغ می کنند …

در سرزمینی که مردمانش سفیدی را دوست دارند اما سیاهی را عادت کرده اند

در سرزمینی که عده ایی ماهی فروشند و عده ایی قلاب فروش

عده ایی چوب فروشند و عده ایی تبر فروش

عده ایی تاریک فروشند و عده ایی تاریخ فروش

عده ایی جوانه فروشند و عده ایی داس فروش

فقر هموطن را از یاد می برد … دوست را نیز

فقر برادر را از یاد می برد … پدر و مادر را نیز

آنگاه

عده ایی عاشقانه فروش می شوند و عده ایی عشق فروش

عده ایی خود فروش می شوند و عده ایی آدم فروش

عده ایی زهر فروش می شوند و عده ایی دشنه فروش

عده ایی کفن فروش می شوند و عده ایی گور فروش

و این سرزمین در آغاز قرن فضا

شیرخوارگان خود را رهسپار چوبه ی دار میکند …

سرزمینی غریب و آشنا تر از هر آشنائی

فعلا فکر کنم اين پستم خيلي سنگين شده باشه…با اين اينترنت نفتي که من دارم اگه همينم بشه فرستاد هنر کردم.

ادامه برنامه تا چند لحظه ديگر و البته در پست بعدي

اگه معجزه نشه اين آخرين نوشته من توي اين وبلاگه

اين اخرين نوشت منه توي اين وبلاگ

فردا ديگه من نيستم

نميدونم زندم يا مرده؛ولي اينهمه سختي توي اين چند سال منو به جنون رسونده

اگه يه روزي امام زمانتون تشريف آورد بهش بگيد محمود اينقدر سختي کشيد که عطاي ديدنت رو به لقاي تو بخشيد

خيلي حرف دارم واسه گفتن ولي ديگه الان انگشتام بي حس شدن

قرصايي که خوردم دارن کم کم اثر ميکنن ؛ بدنم داره کم کم بي حس ميشه ؛ ياد صادق هدايت افتادم وقتي ترياک خورده بود.حالا اون هاله صورتي گرم داره کم کم دور منو ميگيره؛ کاش منم صادق هدايت بودم و ميتونستم احساسمو بنويسم.

اينهمه سال از خودي خوردم و از غريبه؛هرکس به فراخور حالش انگشتم کرد؛من ساده بوم.سادگيمو دوست داشتم.راحت بودم.وقتي کمک ميخواستم واقعا نياز داشتم.نميخواستم کسي رو اذيت کنم..همه رو دوست داشتم

وقتي توي چشم کسي اشک ميديدم خودمم بغض ميکردم…حتي التماس گريه گداي کنار خيابون دلمو به درد مياورد

بارها همه پول ناچيز توي جيبمو دادم به معتادي که جلوي من دولا شده بود و گريه ميکرد.

به اوني که ميگفت توي راه مونده و پول برگشت نداره

در قبالش هيچي نخواستم

همه عشقم يه بطري شراب بود و سيگار و عشق نوشته هاي حافظ

من بلد نبوودم زرنگ باشم

من فقط ساده بودم

فکر ميکردم همه راست ميگن

بزار از عاشقيم بگم

بار اول عاشق …. شدم؛تهران؛؛زماني  که اينجا زير بارون توپ و موشک بود؛من و ….. همسن بوديم؛؛اون موقع من هيچي حاليم نبود؛؛فکر ميکردم  آلتم فقط واسه شاشيدن خوبه

خلاصه هرچي ار اون اصرار بود از من انکار

و گذشت

من برگشتم اهواز

شاگرد اول منطقه 19 تهران که تازه وسط سال تحصيلي رفته بود تهران و قبلش به خاطر حملات هوايي اينجا اصلا درس نخونده بود توي تهران ظرف مدت دوماه شد شاگرد اول کل منظقه 19 تهران

شادترين خاطره من اون بود

تا پدر زن داييم فوت کرد و من بايد برميگشتم اهواز

براي ثلث سوم اهواز بودم و در پايان سال دوتا تجديد آوردم.عربي و ديني سال اول راهنمايي

بازم سرکوفت خانواده شروع شد.هيچکس نگفت که بابا اين بچه رياصي و علوم رو با نمره 20 قبول شده

تمام تابستون رو زجر کشيدم.وقتي براي مسافرت رفتيم مشهد به جز خون دل خوردن هيچي نصيب من نشد.

و در عين حال رضا پسر داييم که همراه ما بود از همه چي بهره مند.

مادرم ميخواست با توجه به اون منو عذاب بده به خاطر تجديديام که هيچوقت نميبخشمش؛ هنوز يادم نرفته اون چندتا اسباب بازي رو که اون شب از پنجره اتاق پرت کرد بيرون و من ديگه پيداشون نکردم.

از مشهد خاطره خوب ندارم..يه روز توي خيابون واسه خريد يه توپ پلاستيکي وقتي به بابام اصرار کردم واسه پول جوري زد زير فکم که لبم پاره شد و دهنم پر شد خون و پسر داييم نيشش تا بناگوش باز از گريه من

از همون موقع احساس کردم من بچه اينا نيستم

يه بچه سرراهي که دوست ندارن واقعيت رو بهش بگن

اما اين ميون فقط لطف و علاقه مادر بزرگ بود که منو به اين فکر مينداخت که شايد دارم اشتباه ميکنم.

کم کم بزرگ شدم

ولي هنوز زير سلطه احمقانه پدر و مادر

نميتونستم چندتا دوست بيشتر داشته باشم..اونم ب کلي تحقيق و فشار که اينا کي هستن و چي ميخوان

هنوز يادم نرفته هروقت ميخواستم تلفني صحبت کنم بايد حتما مادرم از اون طرف به مکالمات ما گوش ميداد و يکبار که دختري اشتباهي شماره منو گرفته بود تا دو روز توي انباري خونه زنداني بودم اونم وسط گرماي تابستون….اونقدر که از شدت خون دماغ شدن از هوش رفتم تا رضايت دادن که بيام بيرون.

از همه جالب تر نحوه مطالعه من بود:

به غير از کتب درسي حق خوندن هيچي چيز ديگه اي رو نداشتم و من براي ارضاي حس مطالعه که همه چيز من بود به دستشويي پناه ميبردم و هربار چند صفحه از کتاباي مورد علاقمو که صمد بهرنگي بود و صادق هدايت و بزرگ علوي توي دستشويي ميخوندم.

روزها گذشت و گذشت تا زمان امتحانات معرفي سال چهارم دبيرستان

شب اولين امتحان تا صبح با بابا جنگ و دعوا داشتم

بهم ميگفت تو که عرضه نداري نميخواد امتحان بدي؛؛بايد فردا بري در مغازه که جنس مياد بار رو از روي ماشين خالي کني چون به صرفه نيست من کارگر بگيرم.ومن بازهم نتونستم مقاومت کنم و رفتم مغازه

با اون سن و سال و اوج غرور فقط گريه ميکردم و به امام رصا التماس ميکردم..فکر ميکردم امام رضا حتما معجزه ميکنه.ولي زهي خيال باطل….از پس اون ضريح طلا اصلا حواسش نبود که من دارم چي ميگم

و بازهم گذشت

من پنهاني امتحان دادم و مهندسي نرم افزار ماهشهر قبول شدم..ولي پول ثبت نام نداشتم..هنوز براي ديپلم هم مشکل داشتم چون اصلا توي امتحانات معرفي شرکت نکرده بودم

و رفتم خدمت سربازي

روزاي اول خيلي سخت بود

وقتي نگاه ميکردم تمام هم دوره ايام با تمام خاواده اومده بودن و مشغول خنده و شادي دلم ميسوخت که چرا من هيچکي رو ندارم..تک و تنها نشسته بودم وسط بيابون توي سوز سرما و همدمم شده بود يک سوسک بيچاره که مدام راهشو عوض ميکردم تا از پيشم نره

و بالاخره اولين نخ سيگار.بعد دومي و سومي و حالا 13 سال از اون اولين نخ گذشته

همه از سختي آموزشي گلايه داشتن و من از تموم شدنش

نميخواستم حالا بعد از 3 ماه آموزشي بازم برگردم خونه

دوران خدمت هم با همه خوب و بدش گذشت.بماند که اونجا فهميدم چطور ميشه اختلاس کرد و پول دولت رو بالا کشيد

بعد از خدمت بازم کار بود در مغازه بابا که هنوز با 30 سال قبلش تفاوت نداشت.و مني که ميخواستم طرحي نو اجرا کنم شدم پسر ناخلف بابا

از اونجا اومدم بيرون..به خاطر مطالعاتي که در زمينه کامپيوتر داشتم شدم اولين مدرس کامپيوتر آموزشگاه مشاورين رايانه

و بعد مني که تا اون موقع حاظر نبوودم به دختر جماعت آموزش بدم خام دختري شدم از خودم بزرگتر و در کمال حماقت دل بستم

چرا؟؟؟؟؟؟؟

چون ميخواستم از خونه فرار کنم….ديگه تحمل سلطه مادر رو بر زندگيم نداشتم

ميخواستم خودم براي خودم تصميم بگيرم

اول به سهيلا پيشنهاد دوستي دادم

اما اون به اشتباه تصور کرد که دارم ازش خاستگاري ميکنم

اونم سر حرفش باز شد و از زندگيش گفت و از خواستگارايي که يکي يکي رفته بودن

و قسم به ارواح خاک باباش که اگه منم برم يا خودشو ميکشه يا منو

واسه من مهم نبود مرگ…مثل الان که خودم دارم ميرم به استقبالش

ولي دلم سوخت براي دختري که به اينجا رسيده

همون موقع قسم خوردم خوشبختش کنم تا جايي که ميتونم

و اين تازه شروع مشکلات جديد بود

خانواده من ؛ منو قبول نداشتن و اونو و خانواده اون منو بي خانواده نميخواستن

بعد از کلي کش و قوس و قهر و دعوا و صحبت وميانجيگري شوهر خاله من که از بروجرد اومده بود؛ قرار بر خاستگاري شد.

و چه مراسم مزخرفي

خريد و فروش عشق و احساس و انسانيت

قيمت يک دختر سالم و نجيب چيزي در حدود 300 سکه طلا

فقط مثل بازار برده فروشا دندوناشو چک نکردم

و از اون طرف اظهار لصف خانواده من که محمود بي عرضس و بي جنبه و بي شعور و بيکار و ما هيچ کمکي هم بهش نميکنيم

و باز حمايت دايي سهيلا که گفت همه اينا قبول ولي محمود تا جايي که شناختمش مرد زندگيه و نون بيار خانواده و غيرت داره

و بازهم عروسي با همه مشکلات و سختياش و تنهاياش براي من گذشت

روز عروسي داشتم سالن رو تميز ميکردم و ظرف و ظروف و ميزاي پذيرايي رو ميچيدم و هيچکس کمکم نکرد چون همه منو طرد کرده بودن

وقتي که بايد ميرفتم دنبال عروس فقط تونستم سرمو زير شير آب بشورم و با يه دستمال خشک کنم

باز هم بگذريم که اون شب چند نوبت از من پول گرفتن براي تهيه غذا براي مهموناي اضافه ولي آخر شب من و سهيلا گرسنه بوديم و غذا نداشتيم و جالب اينکه شايد 100 پرس غذا رو مخفيانه بردن از سالن بيرون

ديگه داره صبح ميشه

خيلي حرفاي ديگه داشتم براي گفتن ولي ديگه نميگم

من بي گناه نبودم

من بي اشتباه نبودم

به قول مهران مديري من خوودم اشتباهي بودم

اگه فردا بودم بقيه مطلب رو هم مينويسم

اگر نه که فقط الان تو آخر حرفام دوتا شعر دارم براي دو گروه مردم

اوليش افرادي …………………… که فلسفه زندگي رو نفهميدن

دوميش براي همه که بفهمن چي به سر من آوردن

دود اگر بالا نشيند کسر شان شعله نيست

روی دريا خس نشيند قعر دريا گوهر است

کاکل از بالا بلندی رتبه ای پيدا نکرد

زلف از افتادگی لايق مشک و عنبر است

شست و شاهد هر دو دعوی می کنند

پس چرا انگشت کوچک لايق انگشتر است

آهن و فولاد هر دواز يک کوره آيند برون

آن يکی شمشير گردد ديگری نعل خر است

نا کسی گر از کسی بالا نشيند عيب نيست
جای چشم ابرو نگيرد گر چه او بالاتر است

کره اسب از نجابت در تعاقب می رود

کره خر از خريت پيش پيش مادر است

سعديا عيب خودت گو مگو عيب دگران

هر که گويد عيب خود او از همه بالا تر است

و اما شعر بعدي که آتيش به خرمن هستيه من زد از زنده ياد قيصر امين پور:


خسته ام از آرزوها ؛ آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي؛ بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگاني ؛ زندگيهاي اداري

آفتاب زرد و غمگين؛ پله هاي رو به پايين

سقف هاي سرد و سنگين؛ آسمانهاي اجاري

عصر جدول هاي خالي ؛ پارک هاي اين حوالي

پرسه هاي بيخيالي ؛ نيمکت هاي خماري

رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم

شنبه هاي بي پناهي؛ جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرورنده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزي؛ باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من؛ صفحه باز حوادث

در ستون تسليت ها ؛ نامي از ما يادگاري



خوب تا اينجا همه چيو تقريبا گفتم.فقط موند احساسم از فيلم زن دوم از سيروس الوند که ديروز ديدمش

و از اول تا آخر فيلم گريه کردم چون همش چهره معصوم ليلا تو ذهنم بود

ليلا هرجا هستي خوش باشي

همين

از من که غير بدي هيچي نديديد پس حلالم کنيد شايد اون دنيا دلي از عزاي شراب بهشتي و حوري خوشگل ناز دربياريم

پنج صبح به تاريخ سوم ارديبهشت هشتاد و هفت

مهربد آريان


اصلا عنوان نداره اين يکي

شک دارم باشه ولي گفتم شايد اينجا هم سردار زارعي داشته باشن

بعدالتحرير

اين مطلبو بي ارتباط با بالا نديدم البته از وبلاگ بزدلانه

شرم نکنی ها به کارت برس!

سردار!تقبل الشیطان!

اینجانب بزدل میرزای ایرانی!به خاطر مواردی که در پست قبلی که به سردار سرتیپ پاسدار زارعی نسبت داده بودم در این دنیا و آن دنیا و حتی در نوع خاصی از خانه های خوش نام!از سردار و آن 6 خانمی که با ایشان نبودند!طلب آمرزش و استغفار کرده و اعلام می کنم که به هیچ وجه سردار زارعی را با 6 زن عریان در خانه فسادی دستگیر نکرده اند و ایشان از آنها نخواسته بوده به جماعت نماز عریانات!بخوانند و سرتیپ اصلاً حال و حول نبوده اند و این نشانه هیچگونه بیماری جنسی یا حداقل تنوع طلبی جنسی نیست،قویاً سوگند می خورم هیچگاه نخواسته ام آبروی کسی را به خاطر زنا و زناها!جلوی خلق الله ببرم و آنها را انگشت نما بکنم ولی قوه قضاییه کشور آقا امام زمان که فعلاً کشور یک آقای دیگری است من و امثال من را اغفال کرده اند و ایشان را بی گناه و نه در حال،حال کردن با 6 علیا مخدره دستگیر کرده و با قرار وثیقه آزاد نموده اند و قرار شده است که به فرمان رئیس المحترم القوة القضائیه و آقا صاحب مرز پر گهر بعد از انتخابات بزنند پدر صاحب بچه اش را در بیاورند!

در ادامه اینجانب بزدل میرزا امیدوارم که خدای نکرده قوه قضاییه فردا یک نفر سردار یا بی سر!دیگری را در حال حال کردن با مواضع تبرج دختران و زنان کثیف،رذیلی که به قدری بی ناموس و بی حیا هستند که موهایشان را بیرون می گذارند و چکمه می پوشند ولی به محضی که مامورین تامین امنیت اجتماعی برای تشخیص عمق و ارتفاع تبرجشان قربة الی الشیطان(راستش اینجاش رو نتونستم الله رو بنویسم چون با الله شوخی ندارم)دستی به بعضی جاهایشان می زنند بیخود و بی جهت کولی بازی در آورده و جیغ و داد راه می اندازند،بازداشت نکند!

دعا:خدایا!سرداران پاک و عفیف را الگوی ما بیسران!قرار بده!

زندگيه ک..ري

Older entries »